(ویرایش دوم)
شما را به خدا احساسات را کنار بگذارید، بعد این يادداشت را بخوانید!
عصر يكشنبه، فيلم كشته شدن "ندا آقا سلطان" را از اينترنت دانلود كردم، ديدم و متاثر شدم. به قدري ناراحت و عصبي شدم كه شب را تقريبا خوابم نبرد و ديروز در محل كارم، با همكارهايم دعوا كردم.
اگر ثابت شود، برادر خود من، به سمت ندا شليك كرده است، معتقدم كه بايد تاوانش را پس دهد و قصاص شود. اگر ثابت شود يك بسيجي، دست به چنين جنايتي زده است، حاضرم پاي هر طوماري كه درخواست اعدام او را داده است امضا كنم. اگر بي تدبيري به حدي است كه به دست چنين آدمي اسلحه داده مي شود، حاضرم هر طوماري كه محاكمه چنين بي تدبيرهايي را درخواست مي كند امضا كنم. اينها را مقدمتا گفتم تا فكر نكنيد اين جنايت را دست كم گرفته ام يا قصد تطهير مجريان و مسببان آن را دارم.
***
متن زیر را بخوانید و شما را به خدا بدور از احساسات، به سئوالهایی که در ادامه آورده ام فکر کنید:
"وقتی که این اتفاق افتاد، ندا از درگیریها دور بود، یعنی در خیابانهای فرعی نزدیک امیرآباد بود. حدود یک ساعتی با استاد موسیقی اش در ماشین پشت ترافیک نشسته بود، از گرما و خستگی کلافه و از ماشین پیاده میشود. اما براساس تصاویری که مردم ارسال کردهاند، احتمالا نیروهای لباس شخصی و بسیجی در تیراندازی با نشانه گیری به قلبش میزنند..."
(كاسپين ماكان، نامزد ندا آقا سلطان، در مصاحبه با بي بي سي فارسي، ۱ تير ۱۳۸۸:
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/06/090622_mm_neda_soltan.shtml
اگر به دليل فيلترينگ، نمي توانيد به صفحه بالا برويد، مي توانيد همين متن را در صفحه ندا آقا سلطان در ويكي پديا ببينيد:
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%AF%D8%A7_%D8%A2%D9%82%D8%A7_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86)
البته خود فیلم هم گویای این است که محل گلوله خوردن ندا، مکانی دور از تظاهرات و تجمع و ناآرامی بوده است. چرا که هیچ سر و صدایی که حکایتگر تظاهرات یا اغتشاش باشد شنیده نمی شود.
حالا سئوالهاي من:
به چه دليل، يك نيروي ضد شورش، حالا چه بسيجي، چه پليس، يك زن را كه در نقطه اي دور از اغتشاش ها و بدون سر و صدا در كنار خيابان ايستاده است، بايد هدف قرار دهد؟ چه دليلي دارد كه آن نيروي ضد شورش يا سركوبگر (هر چه دوست داريد اسمش را بگذاريد)، اينهمه تظاهر كننده يا اغتشاشگر (هرچه دوست داريد اسمش را بگذاريد) را در صحنه شلوغي رها كند و بدون هيچ مقدمه و پيش زمينه اي به سمت زني كه صدها متر از صحنه شلوغي فاصله دارد شليك كند؟
چرا آن نيروي ضد شورش، در محلي دور از اغتشاش ها، و در ميان اينهمه "مرد"، بايد يك "زن" را هدف قرار دهد؟ اگر آن زن، مشغول شعار دادن بود، يا داشت سنگ يا كوكتل مولوتف پرتاب مي كرد، شايد شليك به او، در ميان اينهمه مرد، وجهي داشت. اما لحظه اي خودتان را جاي يك نيروي ضدشورش بگذاريد. وقتي كلمه "اغتشاشگر" يا "آشوبگر" را مي شنويد، تصويري كه در ذهن شما شكل مي گيرد، تصوير يك "زن" هست يا "مرد"؟
وقتي مي توان، شليك به يك زن را در نقطه اي خارج از آشوبها به بسيج نسبت داد، آيا با همين منطق، نمي توان هر قتلي را كه قبل و بعد از اين جنايت و در هر نقطه ديگري از كشور روي مي دهد به بسيج نسبت داد؟
از اين طرف و آن طرف، زياد مي شنوم كه در جريان درگيريهاي شنبه، ۳۰ خرداد در تهران، چند نفر مسلح نيز دستگير شده اند. نمونه اي از حمله مسلحانه به يك حزب اللهي را در در آن روز در اينجا بخوانيد. نمي خواهم بدون سند و مدرك، قتل ندا را به گردن دشمنان جمهوري اسلامي، همچون سازمان مجاهدين خلق، بيندازم. اما سابقه اين جماعت نشان مي دهد كه براي رسيدن به هدف، از انجام هيچ جنايتي ابا ندارند. سازمان مجاهدين خلق، همان سازماني است كه اوايل دهه ۱۳۷۰، چند كشيش را در ايران ترور كرد تا تحت فشار بودن اقليتها را در جمهوري اسلامي ايران القا كند. اين سازمان، همان سازماني است كه اوايل انقلاب در بندر ماهشهر، دختر بچه سه ساله اي به نام "فاطمه سادات طالقاني" را به اين جرم كه پدرش پاسدار بود، زنده زنده در آتش سوزاند. حتی اگر امروز، سازمان مجاهدین خلق، یک سازمان مرده باشد، کوردلانی که روحیه سازمان مجاهدینی داشته باشند، هنوز هستند.
ما ايرانيها، اصطلاح و ضرب المثل "پيراهن عثمان درست كردن" را داريم كه اشاره اي به يك واقعه تاريخي است: زماني كه قاتلان عثمان، با ادعاي خونخواهي او، در برابر امام علي(ع) ايستادند و لباس خونين عثمان را پرچم خونخواهي دروغين خود قرار دادند.
***
یادداشت تکمیلی:
حداقل دو روایت از تیرخوردن ندا وجود دارد:
۱- تیراندازی که در ترک یک موتورسوار نشسته بوده است، او را هدف قرار داده است.
نمونه ای از این روایت را در اینجا بخوانید:
http://www.iranianuk.com/article.php?id=38791
۲- او را از بالای یکی از ساختمانهای مجاور هدف قرار داده اند.
نمونه ای از این روایت را در اینجا بینید:
http://freedomvatan.blogspot.com/2009/06/blog-post_6883.html
وجود همین دو روایت ضد و نقیض، نشان می دهد که کسی به درستی ضارب را ندیده است. پس چگونه می توان هویت تیرانداز را مشخص کرد و او را به نیروهای بسیج یا پلیس منتسب کرد؟
جالب اینجاست که در صفحه مربوط به ندا آقا سلطان در ویکی پدیا نیز، به اینکه او از چه ناحیه ای مورد هدف قرار گرفته، اشاره نشده است.
اگر از غير عادي بودن وجود حداقل دو فيلم از لحظه جان دادن ندا بگذريم و آن را به خاطر وفور گوشي هاي موبايل دوربين دار در دست مردم، عادي بدانيم، مساله غير طبيعي ديگر، كيفيت بالاي فيلمي است كه از اين لحظه وجود دارد. كيفيت اين فيلم از كيفيت فيلمهايي است كه با گوشي هاي موبايل مي توان گرفت بالاتر است. تو گويي تصويربرداري آماده، در جايي ايستاده است و به همكار تيراندازش سفارش كرده است كسي را در نزديكي من هدف قرار بده، تا از او فيلم بگيرم.
اگر کیفیت بالای فیلم هم قابل چشم پوشی باشد و بتوان آن را به مدل بالای گوشی ربط داد (که البته نمی توان)، عکس العمل خونسرد و بی تفاوت برخی عابران پیاده در این فیلم، می تواند گویای حضور دوربین تصویربرداری باشد. ممکن است این عابران با دیدن دوربین، در خیابانی آرام و دور از درگیریها، اینطور تصور کرده باشند که دارند از کنار صحنه تولید یک فیلم عبور می کنند!
***
راستي يك سئوال ديگر: كساني كه به حق، از كشته شدن "ندا آقا سلطان" ناراحت هستند، آيا از كشته شدن دختري كه در تاريخ ۲۰ خرداد ۱۳۸۸، در بلوار كشاورز تهران به خاطر در دست داشتن پوستر احمدي نژاد، به صورت او و دو دختر همراهش اسيد پاشيده شد هم ناراحت مي شوند؟
----
در همین رابطه بخوانید:
درباره قتل ناجوانمردانه و مشکوک یک هموطن (برخی کامنتهای پایین این مطلب هم خواندنی هستند.)
محسن مقصودي
يهودشناخت: شماره جديدِ ماهنامه فرهنگي تحليلي «راه» (كه توسط تحريريه دوره چهارم مجله سوره منتشر مي شود)، به مساله مسكن در ايران اختصاص يافته است. در ادامه، مقاله كوتاهي از اين ویژه نامه را مي خوانيم. در این مقاله، سه دليل در پاسخ به سئوالي كه عنوان مقاله است ارائه شده است.
--------
نيم نگاهي به تيتر روزنامه ها و خبرگزاري ها در چند ماه اخير، حاكي از تشويش ملموسي است كه در اذهان طيفي از افراد مرتبط با بازار مسكن رخ داده است! لبه تند اين اظهار نظرات، دولت نهم را نشانه رفته است كه به طور خاص پس از بروز گراني هاي مسكن در سال ۱۳۸۶، اقدام به «حضور جدی» در بازار مسکن کرده است. حضور جدی دولت در بازار مسکن نه به معنای وارد شدن به عرصه ساخت و ساز که به منظور بهره گیری از ابزارهای حاکمیتی، مديریتی و مالکیتی به منظور پاسخ نیاز به مسکن است. با این اوصاف، دولت جاي سازندگان مسكن را تنگ نكرده است؛ پس دليل اين همه مخالفت در چيست؟ دردنامه اي كه اكثر قريب به اتفاق اين افراد در قالب «نقدهای کارشناسی» به سیاست های دولت در بخش مسکن می سرایند، در نهايت به يك جا ختم مي شود و آن اينكه: "پس سهم ما در اين ميان چه مي شود؟" به راستي اين كدام سهم است كه سوداگران املاك، ناراحت از بين رفتن آن به دست دولت نهم هستند؟
سوداگران به كساني گفته مي شود كه به جاي سود متعارف توليد، با بهره گيري از تورم ريشه دار در بازار زمين، كسب سود مي كنند. طبيعي اين شرايط، زماني محقق مي شود كه سوداگران، مالكيت زمين را در اختيار خود داشته باشند. واگذاري زمين از سوي دولت هاي قبل به برخي سوداگران مسكن كه بعضا خود را به عنوان انبوه ساز معرفي كرده اند، مهم ترين سهم گم شده انبوه سازان در دولت كنوني است. وقتي كسي صاحب زمين باشد، به تبع، صاحب سود ناشي از افزايش قيمت تورمي زمين نيز خواهد بود و البته اين سود قابل چشم پوشي نيست، شايد حتي براي من و شما! حال اگر خانه اي هم بر روي اين زمين ساخته شود، قيمت تورمي زمين هم بخشي از قيمت سرسام آور مسكن خواهد بود كه متقاضي خريد بايد از عهده آن برآيد. اما وقتي بنا باشد كه سازنده بر روي زميني كه به صورت اجاره بهاي بلند مدت از سوي دولت به متقاضي نهايي واگذار شده، پروژه اي را احداث كند طبعا از تورم زمين هم سودي نخواد برد و اين سود به جيب متقاضي (مصرف كننده) مي رود.
تسهيلات بانكي هم بخش ديگري است كه دولت هاي قبل، بويژه دولت هشتم ارزاني اين گروه مي كرد. يعني سازنده با بهره گيري از وام هاي كم بهره دولتي، حاشيه سود خود را بالا مي برد. حال وقتي وام ساخت به جاي انبوه ساز به خود متقاضي اعطا شد، به تبع حاشيه سود هم به جيب متقاضي ميرود نه انبوه ساز. اين هم بخش ديگري از سهم گمشده سوداگران املاك است كه نصيب متقاضي شده است.
همچنين وقتي زمين متعلق به سازنده باشد، هزينه ساخت هم در اختيار سازنده قرار بگيرد، سود ناشي از احداث پروژه هم به جيب سازنده خواهد رفت. اما در شرايطي كه هم زمين و هم تسهيلات ساخت در اختيار متقاضي نهايي قرار مي گيرد در نتيجه سود احداث پروژه هم به جيب متقاضي خواهد رفت و نه سازنده. اين بخش سوم سهم سوداگران مسكن است كه به جيب متقاضي مي رود.
با اين اوصاف، سود ناشي از ساخت و ساز را شايد بتوان كماكان بالاترين سود در حوزه هاي مختلف اقتصادي كشور برشمرد، اما بايد قبول كرد كه وقتي كسي به سودهاي چندصد درصدي عادت كند، ديگر پذيرفتن سودهاي متعارف بازار برايش كمي دشوار خواهد بود و همين است كه سوداگران بخش مسكن را به خون كسي كه اين سودها را از جيبشان به جيب متقاضي (مردم)، انتقال داده، تشنه كرده است.
---------
* عنوان اصلي اين مقاله كه در شماره ۱۱ ماهنامه راه، خرداد ۱۳۸۸ منتشر شده است، «چرا سوداگران املاک به خون او تشنه هستند؟» است.
دکتر امین بیطرف
با توجه به کاهش ارزش دلار، درآمد ارزی کشور در دوران نخست وزیری آقای موسوی، معادل ۸۰۰ میلیارد دلار امروز بوده است. ضمن اینکه جمعیت کشور نیز در آن زمان بسیار کمتر از امروز بوده است.
-----
یهودشناخت: مطلب زیر، سئوال و انتقادی از جناب میرحسین موسوی به سبک خود ایشان و طرفدارانشان است که از سومین ویژه نامه خبری «دولت اقدام»، صفحه ۳ در اینجا نقل می شود. شخصا این سبک و روش انتقاد را نمی پسندم ولی از آنجا که رویه حضرات در روزهای اخیر استفاده از همین روش بوده است، مناسب است که مزه سبک انتقادی شان را به خودشان بچشانیم. وقتی حضرات، چشم خود را بر بحران و تورم بی سابقه جهانی در سالهای اخیر، ورود خیل متولدان سالهای ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۵ به بازار کار و مسکن و همچنین خشکسالی یکی دو سال گذشته بسته اند و عاملیت این عوامل در اقتصاد کشور را نمی پذیرند، به ما هم اجازه بدهند که چند لحظه ای چشم خود را بر شرایط جنگی کشور در دوران نخست وزیری شان ببندیم!
-----
در سال ۱۳۵۷ رشد اقتصادی کشور، ۶/۲ درصد بوده که این رشد در زمان میرحسین به منفی ۶/۱ رسید. این رشد در دوران هاشمی و خاتمی به طور متوسط ۴/۵ بوده است، اما رشد اقتصادی کشور در دولت احمدی نژاد ۱/۷ بوده است. متاسفانه برخی می گویند که بر اساس برنامه چهارم این رشد باید به ۸ درصد می رسید ولی به این نکته توجه نمی کنند که اگر هر ۱۰ سال ثروت کشور دو برابر شود، آنگاه چنین رشدی خواهیم داشت.
بر اساس آمار سایت اوپک، درآمدهای ارزی دولت نهم بر مبنای صادرات روزانه و قیمت نفت، ۲۱۱ میلیارد دلار بوده است. میزان این در آمدها در یک دوره چهار ساله خاتمی، ۱۳۰ میلیارد دلار بوده است که با توجه به آمارهای بانک جهانی در رابطه با کاهش ۷۵ درصدی ارزش دلار در سالهای ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۷ به این نتیجه می رسیم که قدرت خرید در دوره احمدی نژاد، کمتر از قدرت خرید دوره خاتمی بوده است.
میرحسین در دوران ۸ ساله خود، ۱۹۲ میلیارد دلار درآمد ارزی داشته که با توجه به کاهش ۴۰۰ دلاری ارزش دلار نسبت به آن زمان می توان نتیجه گرفت که وی (معادل) ۸۰۰ میلیارد دلار (امروز) درآمد ارزی داشته است و با این فرض که نصف آن برای جنگ مصرف شده باشد باز برای یک دوره چهار ساله، ۲۰۰ میلیارد دلار درآمد ارزی داشته که با توجه به جمعیت آن زمان نسبت به این دوره، این میزان در آمد نفتی غیر قابل مقایسه است.
دولت خاتمی، ۲۳ درصد پولهای خود را به حساب ذخیره ارزی ریخته و از این مقدار ۶۸ درصد برداشت کرده، اما دولت احمدی نژاد، ۵/۳۹ درصد پولهای خود را به حساب ذخیره ارزی واریز نموده و از این میزان، ۷۶ درصد برداشت کرده است که علت این اضافه برداشت نسبت به دوره خاتمی، واردات بنزین و خشکسالی های اخیر بوده است.
و حال که اصلاح طلبان با ناجوانمردی روی به تخریب دولت آورده اند جای این سئوال مهم باقی است که جناب مهندس موسوی با پول نفت چه کرده اند؟ آیا ادبیات تخصیص بهینه منابع، که امروز دم از آن می زنند در آن زمان عرضه نشده بود؟ و یا جناب مهندس به کسب تجربه مشغول بودند؟
چرا این سخنان رهبر حزب الله لبنان را باید در یک وبگردی اتفاقی پیدا کنم؟
سیدحسن نصرالله در کنفرانس حمایت از مقاومت-بیروت:
«هيچكس نبايد خجالت بكشد كه بگويد ما با ايران هستيم. ما هرگز از اينكه از ايران سخن بگوييم خجالت نكشيديم چرا كه صداي ايران امروز بلندترين صدا در جهان در مقابل اسرائيل و طرح صهيونيستي است. چه كسي جرات می کند در اجلاس سازمان ملل بايستد و آن چيزي را بگوید كه احمدينژاد در مورد صهیونیسم و اسرائیل گفت؟»
این هم عین عربی عبارت جمله بولد شده بالا از سیدحسن نصرالله که به دوستی که با نام «نشانه» کامنت گذاشته اند تقدیم می کنم. البته من هم قدری ترجمه فارسی قسمت بولد شده را دستکاری کردم تا وفاداری دقیق تری به متن عربی داشته باشد، ولی به هرحال می بینیم که عبارت «جرات داشتن» که در ترجمه فارسی «پرس تی وی» نیامده است، در سخنرانی نصرالله هست:
«من يجرؤ ان يقف في مؤتمر للأمم المتحدة و يقول ما قاله الرئيس احمدي نجاد بحق الصهيونية و إسرائيل؟»
(به نقل از سایت المنار: http://www.almanar.com.lb/NewsSite/NewsDetails.aspx?id=86350&language=ar)
منابع:
خبرگزاری مهر
سایت دولت یار
به بهانه انتشار اسنادی مرتبط با این پرونده در ترکیه
۱- اگر در تصور این فرضیه که قتلهای زنجیره ای سال ۱۳۷۷، با برنامه ریزی صهیونیستها و سازمانهایی همچون موساد صورت گرفته است مشکل دارید، از شما دعوت می کنم کتاب زیر را حتما مطالعه کنید:
راه نیرنگ (By Way of Deception)، نوشته ویکتور استروفسکی، ترجمه محسن اشرفی، انتشارات اطلاعات
ویکتور استروفسکی (Victor Ostrovsky)، نویسنده کتاب، یک مامور سابق موساد است که خاطرات و یافته هایش از خدمت در سازمان موساد را در این کتاب که در سال ۱۹۹۰ میلادی منتشر شده، شرح داده است. در کتاب استروفسکی با انواع و اقسام عملیات محیرالعقول، پیچیده و غیرمستقیم موساد آشنا می شوید. این آشنایی باعث می شود هضم فرضیه صهیونیستی بودن قتل های زنجیره ای برایتان ممکن شود.
۲- چند سالی است که در ترکیه، پرونده یک سازمان مخفی پان ترکیستی افراطی، موسوم به «ارگنه کن» (Ergenekon) در دست بررسی است که اعضای آن متهم به قتل ها و ترورهای متعددی در ترکیه هستند. گروه ارگنه کن دارای پیوندهای زیادی با موساد و همچنین یهودیان ترکیه است. به تازگی، دادستان پرونده ارگنه کن، سندی منتشر کرده است که در آن قتل داریوش و پروانه فروهر، دو نفر از مقتولان قتلهای زنجیره ای سال 1377 ایران به سازمان ارگنه کن مرتبط شده است. متاسفانه این اخبار، در ایران انعکاس چندانی نداشته است. توصیه می کنم مشروح این ماجرای مهم را حتما در لینک زیر مطالعه کنید:
ارگنه کن، موساد و «قتلهاي زنجيرهاي» در ايران
۳- و اما قرینه دیگری که می تواند دست داشتن صهیونیستها در قتلهای زنجیره ای ایران را موجه نشان دهد و هدف نگارنده از نوشتن این یادداشت نیز توجه دادن به آن است، قتل دکتر «مجید شریف» است. شریف در صبح روز ۲۸ آبان ۷۷ با لباس گرمکن برای ورزش از خانه خارج شد و هرگز بازنگشت. نزدیکان مجید شریف، شش روز بعد، جسد او را در پزشکی قانونی شناسایی کردند. قتل مجید شریف، اولین حلقه از زنجیره قتلهایی بود که قربانیان بعدی آن داریوش و پروانه فروهر، محمد مختاری و محمد جعفر پوینده بودند. متاسفانه با اینکه گفته می شود عاملان قتلهای زنجیره ای، با ذکر جزئیات، به نحوه قتل مجید شریف اعتراف کرده اند، در نهایت، قتل مجید شریف در دادگاه متهمان قتلها مورد بررسی قرار نگرفت و مقتولان این پرونده به جای پنج نفر به چهار نفر مابقی تقلیل داده شد. در صورتیکه به زعم نگارنده، اتفاقا بررسی و تمرکز بر روی چرایی قتل مجید شریف، می توانست در حل ابهامات پرونده قتلهای زنجیره ای راهگشا باشد و اینکه چرا چنین اتفاقی نیفتاده است جای سئوال است. سئوال دیگر این است که اگر این قتل (که همزمان با قتلهای زنجیره ای رخ داده است)، جزو قتلهای زنجیره ای نیست، پس قاتل یا قاتلان مجید شریف چه فرد یا افرادی بوده اند که هنوز پس از بیش از ده سال هویت آنها مشخص نشده است؟
و اما اینکه چرا بر روی قتل مجید شریف تاکید دارم این واقعیت است که مجید شریف، مترجم دو کتاب شاخص ضدصهیونیستی به زبان فارسی بود:
۱- «تاریخ یهود-مذهب یهود»، نوشته اسرائیل شاهاک، انتشارات چاپخش، چاپ اول: ۱۳۷۶
به جرأت می توانم بگویم این کتاب، مخصوصا از این لحاظ که نویسنده آن خودش یک یهودی است، افشاگرانه ترین کتاب در معرفی تلمود و خوی نژادپرستانه برخاسته از آن در آیین یهودیت تحریف شده و ایدئولوژی صهیونیسم است که در ایران منتشر شده است.
۲- «تاریخ یک ارتداد: اسطوره های بنیانگذار سیاست اسرائیل»، نوشته روژه گارودی، نشر رسا، چاپ اول: ۱۳۷۷
این کتاب نیز، اولین ترجمه فارسی از کتابهایی است که به طور خاص به تشکیک و تردید در بنیانهای تاریخ نگاری هولوکاست پرداخته اند.
به راستی، جمهوری اسلامی، از قتل روشنفکری که برآیند فعالیتهایش در مجموع در راستا و به نفع سیاستهای نظام بود، چه نفعی عایدش می شده است؟
تا سه چهار سال پیش توفیق داشتم که در حد بضاعت خودم، چند دوره کلاس «شناخت صهیونیسم» در چند جمع دانشجویی و دانش آموزی برگزار کنم. سال گذشته، مستندی ۲۶ قسمتی به کارگردانی سعید مستغاثی از شبکه خبر پخش می شد که متاسفانه به دلیل آنکه اکثرا در ساعت پخش آن در منزل نبودم فقط قسمتهای معدودی از آن را دیدم و با دیدن همان چند قسمت مشتاق شدم که به نحوی بتوانم مجموعه کامل این مستند را تهیه کنم. حالا انتشارات سروش مجموعه کامل این مستند را در قالب دی وی دی منتشر کرده است. فعلا ۱۰ قسمت اول این مستند را از روی دی وی دی تماشا کرده ام. کار قابل تقدیری است. در طول تماشای این ده قسمت، فکر می کردم اگر در زمانی که آن کلاس ها را برگزار می کردم، این مستند تولید شده بود و در دسترس بود، به جای برگزاری کلاس، علاقمندان را به دیدن آن دعوت می کردم. اولا توصیه می کنم اگر مستند راز آرماگدون را ندیده اید، حتما دی وی دی آن را تهیه کنید و ببینید. ثانیا اگر اهل هدیه دادن به دیگران هستید، به قول یکی از دوستان، این مجموعه، مورد مناسبی برای هدیه دادن به کسانی است که است که اهل این مباحث هستند یا لازم است که با این مباحث آشنا شوند.
در اینجا فقط ذکر دو نکته انتقادی را لازم می بینم. مخصوصا به این علت که خبر خوشحال کننده در دست ساخت بودن «راز آرماگدون ۲» نیز منتشر شده است. امیدوارم این انتقادها مورد توجه آقای مستغاثی قرار بگیرد:
۱- در این مجموعه، به سندی که به «پروتکل های دانشوران صهیون» مشهور شده است ارجاع می شود. خوشبختانه برای افشای توطئه شیطانی صهیونیستها برای سیطره بر جهان، سند و مدرک محکم، به فراوانی وجود دارد. آن قدر که بدون استناد به پروتکل ها هم می توان آن را نشان داد. از سوی دیگر، متاسفانه «پروتکل های دانشوران صهیون»، سندی است که در واقعی یا جعلی بودن آن تردید وجود دارد. حتی در جبهه پژوهشگرانی که به افشای صهیونیسم می پردازند نیز کسانی هستند که پروتکل ها را جعلی می دانند. نمونه ایرانی اش آقای عبدالله شهبازی است و نمونه خارجی اش روژه گارودی است که به خاطر تحقیق در مورد هولوکاست، چند سال پیش در فرانسه محاکمه شد.
استناد به پروتکل ها و مخصوصا محوریت دادن به آن برای افشای توطئه بین المللی صهیونیسم، باعث می شود کسانی که منکر اصل وجود توطئه هستند با دست گذاشتن روی جعلی بودن این سند، کل ادعای وجود توطئه را زیر سئوال ببرند. فقط یک نمونه اش کتابی است که در سال ۱۳۷۸ با عنوان «تئوری توطئه»، به قلم خانم «سروناز تربتی» منتشر شده است و با دست گذاشتن روی جعلی بودن پروتکلها، ادعای وجود توطئه ای بین المللی را از اساس زیر سئوال برده است. در حالی که این سند، تنها سند اثبات کننده وجود برنامه ریزی صهیونیستها برای حکومت بر جهان نیست.
کسانی که مدتی رادیوی رژیم صهیونیستی را گوش کرده اند، حتما شنیده اند که امنون نتصر، تاریخنویس صهیونیست، چقدر با مانور دادن روی جعلی بودن پروتکلها، سعی در بی اعتبار نشان دادن افشاگریهای محققان صهیونیسم پژوه دارد.
۲- هر کسی که قدری در مورد زرسالاری یهود، فراماسونری و صهیونیسم و حضور این جریانها در ایران مطالعه کرده باشد، می داند که بیشتر مباحث مطرح شده در مستند راز آرماگدون، برای اولین بار توسط آقای عبدالله شهبازی در ایران مطرح شده اند. سرفصل هایی مثل نقش پارسیان هند، مانکجی لیمجی هاتریا، ریپورترها و خاندان روچیلد در تاریخ ایران و بسیاری از مباحث دیگری که در این مستند به آنها پرداخته شده است را پژوهشهای عبدالله شهبازی در تاریخ نگاری معاصر ایران گشوده است. با این حال، در متن گفتار این مجموعه، لااقل در این ده قسمتی که من دیده ام، با وجود اشاره ای که به کتابهای مختلف می شود، کوچکترین اشاره ای به کتابهای آقای شهبازی که مرجع اصلی در این مباحث هستند نمی شود.
در این مجموعه با کارشناسان مختلفی که خودشان این مباحث را از پژوهشهای آقای شهبازی اقتباس کرده اند مصاحبه شده است، اما آقای شهبازی فقط در یک قسمت از این ده قسمت و آن هم به صورت گذرا حضور داشته است. آن طور که شنیده ام در قسمتهای باقی مانده مجموعه هم از ایشان اصلا خبری نیست. غیبت آقای شهبازی در مجموعه ای که بیشتر مباحثش در پژوهشهای ایشان ریشه دارد عجیب و کم لطفی است. خوب نیست که از محصول زحمت کسی استفاده کنیم، اما به او اشاره نکنیم. امیدوارم این نقیصه در مجموعه «راز آرماگدون۲» برطرف شود.

کاریکاتوری که می بینید اثر پت آلیفنت (Pat Oliphant)، کاریکاتوریست مشهور آمریکایی است که انتشار آن در روزنامه نیویورک تایمز، خشم صهیونیستها را برانگیخته است. بنا بر گزارش پرس تی وی، مرکز صهیونیستی وایزنتال در بیانیه ای از تمامی پایگاه های اینترنتی جهان که به انتشار این کاریکاتور پرداخته اند، خواست تا هر چه سریع تر این تصویر «موهن» را از دسترس عموم خارج سازند.
من هم به نوبه خود، با توجه به درخواست صهیونیستها و به تقدیر از پت آلیفنت، این کاریکاتور را در وبلاگم قرار دادم!
پت آلیفنت، کاریکاتوریست آمریکاییِ استرالیایی الاصل و برنده جایزه پولیتزر بهترین کاریکاتور مطبوعاتی جهان در سال 1967 است. او در این کاریکاتور که واکنشی هنرمندانه به جنگ غزه است، فردی یونیفرم پوش را ترسیم کرده است که در یک دست شمشیر و در دستی دیگر یک ستاره یهود دارد و زنی ریزه اندام را که کودکی در آغوش دارد و نمادی از «غزه» است، تعقیب می کند.
در اینجا چند پیشنهاد دارم که امیدوارم مورد توجه قرار گیرد:
۱- وبلاگنویسهایی که دغدغه حمایت از مظلوم و مخالفت با صهیونیسم دارند، با توجه به درخواست صهیونیستها مبنی بر حذف این کاریکاتور از صفحه های اینترنتی، این کاریکاتور را در وبلاگهای خود منتشر کنند.
۲- خانه کاریکاتور ایران که در سالهای گذشته برنامه های ابتکاری جالب توجهی در حمایت از مردم مظلوم فلسطین برگزار کرده است، نامه ای تقدیر آمیز به امضای کاریکاتوریستهای ایرانی تنظیم کند و آن را برای پت آلیفنت ارسال کند.
۳- بچه های جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی در نشریاتی مثل ماهنامه راه یا خود شبکه پرس تی وی، می توانند ترتیب مصاحبه هایی ضدصهیونیستی با آلیفنت را بدهند و در نشریات خود منتشر کنند. اینگونه مصاحبه ها علاوه بر پتانسیل بالای تبلیغاتی، راه موثری در نزدیکی هنرمندان جبهه مقاومت در سرتاسر جهان است.
حتی ممکن است این هنرمندان بعضا در اثر ضعف ما در ارتباط و کار رسانه ای از یک سو و فضای مسموم تبلیغاتی حاکم بر غرب از سوی دیگر، ذهنیتی منفی و غیرواقعی از انقلاب و جمهوری اسلامی داشته باشند که اینگونه ارتباطها کمک موثری در تصحیح این ذهنیتها است.
سال گذشته، در سالروز ۶۰ سالگی رژیم صهیونیستی، چند تن از هنرمندان و شخصیتهای مشهور فرهنگی غرب، مثل کن لوچ (فیلمساز انگلیسی)، راجر واترز (عضو معروف گروه موسیقی معترض پینک فلوید)، جودیت باتلر (فیلسوف آمریکایی)، دمیس روسس (خواننده معروف یونانی که قدیمیها بیشتر او را می شناسند) و جان ویلیامز (گیتاریست مشهور سبک فلامنکو)، بیانیه ای علیه موجودیت این رژیم صادر کردند که پتانسیل تبلیغاتی خوبی به نفع جبهه مقاومت جهانی به وجود آورده بود، اما متاسفانه رسانه های ایرانی مثل همیشه فرصت استفاده از آن را از دست دادند. امیدوارم از این به بعد این فرصتها از دست نرود.
----
پ.ن۱: لینک خبر مربوط به واکنش صهیونیستها به این کاریکاتور در پرس تی وی: +
پ.ن ۲(مورخ ۱۴ فروردین ۱۳۸۸): متاسفانه لینک این خبر در پرس تی وی، از بین رفته است. اما برای اینکه خدشه ای بر اصل وجود گزارش سایت پرس تی وی وجود نداشته باشد، خوانندگان را به لینک این خبر در حافظه گوگل ارجاع می دهم: ++
- وبلاگهایی که از پیشنهاد انتشار کاریکاتور استقبال کردند:
صهیون پژوه
پرواز تا بیکران
حامیان مهر و عدالت
تله پاتی
کانون شاهد و ایثارگر دانشگاه مفید
انجمن تفکر مبانی
یهود و فلسطین
این نامه در وبلاگ آقای شهاب اسفندیاری درج شده است. توصیه می کنم اگر وبلاگ دارید متن یا لینک نامه را در وبلاگتان بگذارید و اگر با نام کامل خودتان وبلاگ می نویسید آن را امضا کنید. در اینجا به نوبه خودم از نویسنده نامه تشکر می کنم. ای کاش این کار زودتر انجام شده بود.
همچنین به آقای اسفندیاری پیشنهاد می کنم معیار امضای نامه، به جای نام کامل وبلاگنويسها، نام وبلاگهايشان باشد تا كساني كه با نام مستعار يا نام كوچكشان وبلاگ مي نويسند از امضاي نامه محروم نباشند.
بعید نمی دانم طرح امنیت اجتماعی، به شکلی که تاکنون اجرا شده است، مخصوصاً «گشت ارشاد» آن، پوست موزی بوده باشد که امثال «پورمحمدی»، وزیر سابق کشور، زیر پای دولت احمدی نژاد انداختند تا وجهه احمدی نژاد را خراب کنند. «پورمحمدی» ها آدم احمدی نژاد نبودند و متاسفانه احمدی نژاد خیلی دیر متوجه این قضیه شد. از سنگ اندازی هایی که سال ۱۳۸۴بر سر انتصاب استانداران نزدیک به احمدی نژاد در بسیاری از استان ها صورت گرفت و بچه های حزب اللهی استانها کم و بیش از آنها باخبرند بگیر، تا سودای رقابت با احمدی نژاد در انتخابات آینده و مصاحبه های آن چنانی در مقام ریاست فعلی سازمان بازرسی کل کشور، همگی نشانه هایی هستند بر اینکه آقای پورمحمدی هیچ سنخیتی با احمدی نژاد نداشت و ندارد.
به خاطر دارم کسی که بیشتر از همه بر باز شدن بانکها در ساعت ۹ صبح تاکید داشت، همین آقای پورمحمدی بود و به خاطر داریم که اجرای این طرح، چه موجی از نارضایتی از دولت احمدی نژاد را در بین مردم به وجود آورده بود. گاهی اوقات فکر می کنم اینکه «عبدالله شهبازی» (مورخ) به کسانی مثل «پورمحمدی»، مشکوک است خیلی هم بیراه نیست.
هرکس قدری با احمدی نژاد آشنا باشد می فهمد که دیدگاه فرهنگی احمدی نژاد بیشتر از همه به دیدگاههای کسی مثل «مهدی کلهر» نزدیک است و چنین دیدگاهی با تشکیل «گشت ارشاد» به شکل فعلی آن اصلا جور در نمی آید. ای کاش رئیس جمهور، زودتر از اینها به فکر بازنگری در طرح امنیت اجتماعی افتاده بود.