یهود شناخت

وبلاگی در مورد يهود/صهیونیسم/فراماسونری/تئوری توطئه و ...

آقای احمدی نژاد، سنگ را پرتاب کن!

عکسی که می بینید، عکس معروف پروفسور ادوارد سعید است که در ۳ جولای سال ۲۰۰۰، اندکی پس از آزادی جنوب لبنان و در جنوب لبنان از او گرفته شده است. او در حال پرتاب سنگ به سمت مرزهای جعلی رژیم صهیونیستی است. مرحوم ادوارد سعید، نظریه پرداز ادبی و استاد دانشگاه کلمبیا، یک آمریکاییِ فلسطینی الاصلِ مسیحی بود که به خاطر تالیفاتش در حوزه نظریه پست کلنیالیسم (پسا استعماری) از شهرت جهانی برخوردار است. مجامع صهیونیستی آمریکا، پس از انتشار این عکس، تبلیغات سیاهی علیه سعید در آمریکا به راه انداختند. گویا حرکت نمادین سعید که تداعی گر داستان پرتاب سنگِ داود(ع) به سمت جالوت بود برای جالوتیان زمان گران تمام شده بود. به خصوص که اینان مدعی پیروی از داود(ع) هم هستند.

این روزها، قبل از سفر رئیس جمهوری احمدی نژاد به لبنان، شایعاتی در مورد پرتاب نمادین سنگ توسط ایشان به سمت مرزهای رژیم صهیونیستی منتشر شده است. بالشخصه دوست دارم این شایعه، واقعیت داشته باشد. این کار با هیچ یک از قوانین بین المللی هم مغایرت ندارد. این عمل، اعتراضی نمادین به اشغالگری و تجاوز است. بر اساس قطعنامه های مکرر سازمان ملل، رژیم صهیونیستی در مورد سرزمینهایی که فراتر از طرح تقسیم (قطعنامه ۱۸۱ مجمع عمومی در سال ۱۹۴۷) اشغال کرده است، هیچ حقی ندارد و باید از این سرزمینهای اشغال شده عقب نشینی کند. سازمان ملل، متاسفانه اسرائیل را در چهارچوب سرزمینهای مندرج در طرح تقسیم به رسمیت شناخته است (و البته زد و بند پر نیرنگی که منجر به این شناسایی در سال ۱۹۴۸ شد، خودش داستانی پر درد و خواندنی است)، نه سرزمینهای اشغالی در سالهای بعد از این تاریخ. بخش عمده منطقه مرزی لبنان با رژیم صهیونیستی هم جزو سرزمینهای اشغال شده پس از سال ۱۹۴۸ است. کسانی که سنگ اندازی به این مرز جعلی را توهین به موجودیت اسرائیل قلمداد کنند، همانقدر حرفشان منطقی است که دیوانه ای پیدا شود و مبارزه با اشغال فرانسه و لهستان را در جنگ جهانی دوم، توهین به موجودیت آلمان معرفی کند.

چطور رئیس جمهور آمریکا به تاوان اشغال کویت، حق دارد که عراق را با خاک یکسان کند، و با اورانیومهای ضعیف شده اش، هزاران سرطانی و نوزاد ناقص الخلقه روی دست عراقیها بگذارد ولی رئیس جمهور کشوری دیگر، حق نداشته باشد در حد پرتاب یک سنگ، اعتراضش را به اشغالگری صهیونیستها نشان دهد؟ آقای احمدی نژاد، سنگت را پرتاب کن و دلهای مستضعفان جهان را به ایران نزدیکتر کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 4:39  توسط حامد  | 

چرا کوروش، ذوالقرنین نیست؟

در اینجا نمی خواهم به این موضوع بپردازم که کوروش، پادشاه نیک سیرتی بوده یا نبوده است، یا اینکه به او می توان افتخار کرد یا نمی توان، می خواهم از بلیه ای بنویسم که تازگیها دسته ای از مذهبیها دچارش شده اند و آن اینکه معتقد شده اند کوروش هخامنشی، همان ذوالقرنین قرآن است. ذوالقرنین بر اساس آیات قرآن (سوره کهف، آیه ۸۹)، فردی مومن به خدا و معاد است و بر اساس برخی احادیث اسلامی، پیامبر بوده است. فعلا کاری هم به این ندارم که ریشه یکی گرفتن کوروش با ذوالقرنین در کجاست. به تازگی منشور استوانه ای شکل کوروش هخامنشی، در مراسمی پر سر و صدا و البته فقط برای مدت چهل روز به کشور ایران بازگشت. جمله های زیر فرازهایی از همین منشور و از زبان کورش است:

«فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم...

همچنین پیکره خدایان سومر و اَکَّـد را که نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوک به شادی و خرمی، به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم، بشود که دل‌ها شاد گردد. بشود، خدایانی که آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند

من که توی کتَم نمی رود، گوینده جملات مشرکانه بالا، موحد یا پیامبر باشد. ابراهیم بت شکن کجا و چندخدا پرستی که جمله های بالا از او نقل شده و به دعای بتها امید دارد کجا؟ بگذریم که خدای بزرگی هم که کوروش در کنار دیگر خدایان او را تجلیل و در این منشور بارها از او یاد می کند، «مردوک» است که خدایی غیر توحیدی و از بتهای بابل است. از دو حال خارج نیست:

۱- یا کوروش ذوالقرنین نیست.
۲- یا منشور منتسب به کوروش، منشوری جعلی و قلابی است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 4:12  توسط حامد  | 

خاطرات «مستر همفر» جعلی است

جعل زدایی - قسمت اول

برای اثبات یک حرف حق، احتیاجی به اسناد جعلی و ساختگی نیست. حداقل به دو دلیل:

۱- مخالفان این حرف حق، با نشان دادن جعلی بودن آن سند، حقانیت آن حرف را از اساس زیر سئوال می برند.
۲- در مسیر حق، هدف وسیله را توجیه نمی کند.
***
در طی مطالعاتی که داشته ام در چند مورد به متون، شواهد و نوشته هایی برخورد کرده ام که در راه اثبات ادعایی درست به کار رفته اند، اما جعلی و ساختگی بوده اند. البته بیشتر کسانی که از این متون و شواهد برای اثبات ادعای درست خود استفاده می کنند از ساختگی بودن آنها بی خبرند و نمی توان آنها را متهم کرد که آگاهانه از جعلیات برای اثبات حرفشان استفاده می کنند. سعی می کنم در چند یادداشت به این متون و شواهد اشاره کنم. امیدوارم بچه مسلمان ها، کم کم از ساختگی بودن این نوشته ها مطلع شوند و دیگر در نوشته هایشان به آنها استناد نکنند.
***
خاطرات مستر همفر، جاسوس انگلیسی در سرزمین های اسلامی یکی از این متون ساختگی است. خلاصه خاطرات او از این قرار است که مستر همفر در قرن ۱۸ میلادی در قالب یک مسلمان دوآتشه و آشنا به زبان عربی، از سوی سازمان جاسوسی انگلیس رهسپار سرزمینهای اسلامی می شود. بر اساس این متن جعلی، او با یک طلبه مسلمان به نام «محمدبن عبدالوهاب» آشنا می شود و آنقدر روی ذهن او کار می کند تا کار محمدبن عبدالوهاب به جایی می کشد که موسس مکتبی می شود که امروز آن را به نام «وهابیت» می شناسیم.
به چند دلیل متنی که تحت عنوان خاطرات مستر همفر منتشر شده جعلی است:
۱- سیاق متن: خود متن داد می زند که ساختگی است. این کلید را در ذهنتان داشته باشید متونی که خیلی صریح، راحت و فاش گونه می توانند برای محکوم کردن دیگران به کار ما بیایند، احتمال جعلی بودن شان زیاد است: متون به شدت شگفت آور، متونی که در این راه ما را خیلی ذوق زده می کنند!
۲- موجود نبودن متن انگلیسی این خاطرات: حقیر هرچه جستجو کردم، متن انگلیسی این خاطرات را نیافتم. مترجمان آلمانی (گفته می شود این متن برای اولین بار در دوران جنگ جهانی دوم در نشریه آلمانی اشپیگل منتشر شده است) از روی چه متنی این اثر را ترجمه کرده اند؟ آیا مترجمان عربی این اثر هیچ وقت به این صرافت افتاده بودند که آلمانیها این اثر را از روی چه منبعی ترجمه کرده اند؟ حدس من این است که مترجمان فارسی این اثر، آن را از ترجمه عربی اش ترجمه کرده اند. آیا این مترجمان به این فکر کرده بودند که نسخه اصلی و انگلیسی این خاطرات در کجا است؟ متاسفانه متن انگیسی این اثر موجود نیست و اگر هم موجود باشد، خود این متن انگلیسی، پس از انتشار آن به آلمانی یا عربی منتشر شده است و در حقیقت ترجمه شده از آلمانی یا عربی است!
۳- پرس و جوی حقیر از دو سه نفر از کارشناسان و خبرگان مسلمان تاریخ که همه آنها بالاتفاق معتقد بودند این خاطرات جعلی است.
***
برای اثبات وابستگی وهابیت به استعمار بریتانیا، آنقدر شاهد و قرینه و سند و مدرک وجود دارد، که احتیاجی به سند سستی همچون «خاطرات مستر همفر» نداشته باشیم. شاید خود وهابیها هم بدشان نیاید که دستاویز ما برای محکوم کردن آنها، چنین متنی باشد. برای مظلومان نمایی آنها و بی منطق نشان دادن ما، بهانه خوبی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 3:29  توسط حامد  | 

به چه جرمی «یهودشناخت» را در آستانه روز قدس فیلتر کرده اید؟ + یادداشت تکمیلی

در بحبوحه جنگ ۲۲ روزه غزه، شایعه ای مثل ویروس پراکنده می شد تا عزم ایرانیان را در حمایت از مظلومان غزه سست کند: «فلسطینیان، ناصبی و دشمن اهل بیت هستند»! افتخار می کنم سعادت داشتم به اشارتی از یک دوست، در جواب این شایعه، مطلبی دندان شکن تهیه کنم که به سرعت در فضای سایتهای پربیننده اینترنتی (همچون تابناک و الف و رجا) و خبرگزاریها (ایرنا و فارس و...) منتشر شد و در اشکال متنوعی در قالب بروشور در راهپیمایی های ضدصهیونیستی بسیاری از نقاط کشور توزیع شد. خلاصه جوابی که به این شایعه داده بودم این بود: مردمی که نام «امام علی بن ابی طالب»، «فاطمة الزهرا» و «حسین بن علی» را بر مساجد خود گذاشته اند، هرچه باشند ناصبی نیستند. و تصاویری از این مساجد را در نوار غزه و فلسطین همراه مقاله کرده بودم.

اما ذوق زدگی من آنجا بود که چهار ماه بعد، در تاریخ ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ این بیانات را از زبان مقام معظم رهبری در دیدار با روحانیون شیعه و سنی کردستان شنیدم:

«در قضيه‏ غزه - در اين جنگ بيست و دو روزه‏ چند ماه قبل - جمهورى اسلامى در همه‏ سطوحش؛ از رهبرى و رياست جمهورى و مسئولين گوناگون و مردم و تظاهرات و پول و كمك و سپاه و غيره، همه در خدمت برادران فلسطينىِ مظلوم و مسلمان قرار گرفتند. در بحبوحه‏ اين حرفها، يك وقت ديديم كه ويروسى دارد تكثير مثل ميكند؛ دائم ميروند پيش بعضى از بزرگان، بعضى از علماء، بعضى از محترمين، كه آقا! شما داريد به كى‏ كمك ميكنيد؛ اهل غزه ناصبى‏اند! ناصبى يعنى دشمن اهل‏بيت. يك عده هم باور كردند! ديديم پيغام و پسغام كه آقا، ميگويند اينها ناصبى‏اند. گفتيم پناه بر خدا، لعنت خدا بر شيطان رجيمِ خبيث. در غزه مسجد الامام اميرالمؤمنين على‏بن‏ابى‏طالب هست، مسجد الامام الحسين هست، چطور اينها ناصبى‏اند؟! بله، سنى‏اند؛ اما ناصبى؟! اينجور حرف زدند، اينجور اقدام كردند، اينجور كار كردند.»

یکی از دوستان که این سخنان آقا را شنیده بود برایم کامنت گذاشت که «حامد به تو تبریک می گویم. انگار آقا پرینت مطلب وبلاگ تو را خوانده اند.»

افتخار دیگر حقیر در این وبلاگ این است که یهود شناخت، اولین رسانه ای بود که به صراحت، ادعای شهید مظلوم سیدحسن آیت را در مورد فراماسون بودن میرحسین موسوی مطرح کرد. اگرچه پیش از آن، رسانه هایی بودند که گفته بودند شهید آیت مدعی بوده است که میرحسین موسوی عضو سازمانی مخفی بوده است، اما تا قبل از یهودشناخت، هیچ رسانه ای به صراحت، نامی از این سازمان - فراماسونری - نیاورده بود.

افتخارات یهودشناخت فراوان است. شایعه کثیف یهودی الاصل بودن دکتر احمدی نژاد را به خاطر دارید؟ افتخار می کنم که جامع ترین مطلب در خنثی کردن این شایعه در وبلاگ یهودشناخت مندرج شده است و اگر کسی عبارت «یهودی بودن احمدی نژاد» را سرچ کند به اولین مطلبی که خواهد رسید، جوابیه وبلاگ یهودشناخت به این شایعه است.

و حالا کسانی پیدا شده اند و درست در آستانه روز جهانی قدس، یهودشناخت را فیلتر کرده اند! به کدام جرم؟ به جرم دفاع از مردم مظلوم غزه در برابر یک شایعه کثیف؟ به جرم بیان بصیرت شهیدی بزرگ در مورد یک عنصر ضدانقلاب و نفوذی؟ به جرم دفاع از آبروی رئیس جمهوری کشور؟ به جرم افشاگری در مورد قومی که قرآن آنها را با قطع و یقین، شدیدترین دشمن مومنین معرفی کرده است؟ (سوره مائده، آیه ۸۲) اگر اینگونه است آیا باید منتظر سانسور آیات قرآن هم باشیم؟ کاش می گفتند وبلاگ ضدصهیونیستی یهودشناخت چه جرمی مرتکب شده است که در آستانه روز قدس، آن را فیلتر کرده اند. لااقل ما را تفهیم اتهام کنید!
----
یادداشت تکمیلی:
یهودشناخت، تا عصر امروز، ۱۳ شهریور ۱۳۸۹ فیلتر بود. خوشبختانه در لحظه حاضر، از این وبلاگ رفع فیلتر شده است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 23:42  توسط حامد  | 

بررسی نادرستی تهمت عبدالله شهبازی به شهید دیالمه

از وبلاگ آرمانشهر

قبلا در يكي از يادداشتهاي وبلاگ گفته بودم در پرو‍ژه مستندي كه قرار بود در مورد شهيد «عبدالحميد ديالمه» توليد شود، مسئول تحقيق بودم و به همين دليل با زندگي و شخصيت اين شهيد بزرگوار آشنايي نسبي دارم. امروز در بازديدي كه از سايت عبدالله شهبازي داشتم، در بین مقاله هاي جديد او به ادعايي در مورد شهيد ديالمه برخورد كردم كه دلم را به درد آورد، هم به خاطر بدون سند بودن اين ادعا و مظلومیت شهید دیالمه و هم به اين خاطر كه شاهد سقوط اخلاقي بيش از پيش عبدالله شهبازي، كسي كه خودم را زماني شاگرد او مي دانستم، هستم. متاسفانه زنجيره تهمت پراكني هاي شهبازي نه تنها تمامي ندارد، بلكه كار او به جايي رسيده است كه به خودش اجازه مي دهد با مخلوط كردن حق و باطل، چهره مقدس و نوراني شهدا را نيز لكه دار كند. و اما ادعاي شهبازي در مورد شهيد ديالمه:

«با توجه به پيشينه تاريخي و جايگاه بزرگ «صوفيان يهودي» در مشهد بيهوده نيست که اين شهر خاستگاه کانون‌هايي فرقه‌گونه و به شدت مرموز و متنفذ بوده است که «مهدويت» را در مرکز دعاوي و تبليغات خود قرار داده‌اند. ظهور «انجمن حجتيه مهدويه»، به رهبري شيخ محمود حلبي، و پيدايش «کانون تشيع»، به رهبري فرهنگ ريمن نخعي، در نيمه دوّم دهه 1330 ش. از اين منظر بايد مورد توجه جدّي قرار گيرد. انديشه‌هاي افراطي «مسيحاگرايانه» (مهدويت) اين دو کانون در انگاره هايي ريشه دارد که «صوفيان يهودي» مشهد مروج آن بودند. ارتباط فردي بنيانگذاران و گردانندگان اين جريان با «صوفيان يهودي» سده نوزدهم نيز نيازمند پژوهش جدّي تبارشناختي است.

«انجمن مبارزه با بهائيت» (انجمن حجتيه مهدويه) در محافل سياسي ايران نامدار است. لذا، در اين مقدمه بر «کانون تشيع» تأکيد مي‌کنم به‌ويژه به دليل عنايتي که محافل سياسي مشکوک مؤثر در پيدايش حوادث مهلک يک سال اخير ايران به نظرات برخي فعالين در اين کانون، مانند سيد حسن آيت و سيد عبدالحميد ديالمه، داشته‌اند.» (عبدالله شهبازي، مقاله «واقعه الله داد و مهدي گرايي افراطي»، مورخ ۱۳ مرداد ۱۳۸۹)

خوب، با اين حساب، تشكيلاتي داريم به نام «کانون تشیع» به رهبري ريمن نخعي که در مشهد فعالیت می کرده است و شهید دیالمه هم از فعالان آن بوده است. (حالا بگذریم که شهید دیالمه «سید» نبوده است و آقای شهبازی ایشان را «سید عبدالحمید دیالمه» خوانده است.) اما چرا اين ادعاي آقاي شهبازي درست نيست:

۱- شهبازي در ادامه مقاله اش، هيچ مرجع و سندي كه نشان دهد شهيد ديالمه با كانون تشيع مرتبط بوده است ارائه نكرده است.

۲- شهيد ديالمه، متولد سال ۱۳۳۳ است. از طرفي «کانون تشیع» بر اساس همین مقاله شهبازی، در سال ۱۳۴۲ منحل شده است:

«يکي از مسائل مهم سال‌هاي 39 تا 42 پيدايش و انحلال کانون تشيع بود.» (همان منبع)

با این حساب، شهيد ديالمه در حالي كه كودكي خردسال و حداكثر ۹ ساله بوده، جزو فعالین كانون تشيع بوده است!

۳- جالب اينجا است كه در ادامه مقاله شهبازي متوجه مي شويم بر خلاف ادعای ایشان، «کانون تشیع» اصلا در مشهد فعالیت نمی کرده است، بلكه محل جلسات آن در تهران (خیابان کاخ سابق و خیابان فلسطین فعلی) بوده است. شهبازي از قول لطف الله میثمی چنین نقل می کند:

«بعدها متوجه شديم که آقاي نخعي در خانه خودش جلسه‌اي تشکيل داده است و بچه‌ها را هم دعوت کرده است. اسم آن جلسه‌ها را کانون تشيع گذاشتند و شروع به عضوگيري کردند. هر عضو ماهي دو يا سه تومان مي‌پرداخت. روش کار کانون تبليغاتي بود. صندلي مي‌گذاشتند تا اتوي شلوار دانشجويان خراب نشود. ميز خطابه و بلندگو داشتند. جلسه به شکل مدرن اداره مي‌شد. محل تشکيل جلسه‌ها در خيابان کاخ شمالي، نزديک بلوار کشاورز، کوچه خاص، پلاک 9 بود. عصرهاي جمعه جلسه برقرار مي‌شد(همان منبع)

در هیچ جای دیگری از مقاله نیز به اینکه ریمن نخعی در مشهد فعالیت می کرده است پرداخته نشده است.

و اما ريشه احتمالي ادعاي شهبازي چيست؟

شهيد ديالمه كه متولد تهران بود و تا سال ۱۳۵۲ در تهران زندگي مي كرد، در اين سال به دليل قبول شدن در رشته داروسازي در دانشگاه فردوسي مشهد، به مشهد رفت و تا زمان شهادت در ۷ تير ۱۳۶۰، كانون فعاليتهاي مبارزاتي اش، شهر مشهد بود. از جمله فعاليتهاي ايشان در مشهد، تاسيس تشكيلاتي به نام «مجمع احیاء تفكرات شيعي» در سال ۱۳۵۷ بود. احتمالا آقای شهبازی به صورت مبهم، چيزي از نام اين تشكيلات در ذهن داشته اند و از آنجا كه شيفتگي مهندس موسوي چشم و گوش ايشان را در ۱۵ ماه گذشته بسته است، پس از خواندن خاطرات لطف الله ميثمي و شباهت تقريبي نام «کانون تشیع» با «مجمع احیا تفکرات شیعی»، ذوق زده شده است كه عجب مدرك محكمي عليه شهيد ديالمه كه مخالف ميرحسين موسوي بوده، كشف كرده است!

واقعيت اين است كه رجوع به سابقه،‌ سخنراني ها و آثار به جا مانده از دو شهيد بزرگوار، ديالمه و آيت، نشان مي دهد كه اين دو، نقش پررنگي در تبليغ، تبيين و تحكيم اصل ولايت فقيه، چه قبل و چه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي داشته اند و حتي اگر سندي در مورد ارتباط اين دو با انجمن حجتيه وجود داشته باشد، آنها را همانقدر مي توان حجيته اي دانست كه آقاي شهبازي را به دليل شركت مقطعي و موقتي اش (به اعتراف خودش) در جلسات انجمن حجتيه. چه اينكه بزرگترين وجه مميزه جريان حجتيه با جريان خط امام، مخالفت جريان حجتيه با تشكيل حكومت اسلامي در عصر غيبت امام عصر(عج) بوده است.

هر وقت آسمان به ريسمان بافتنهاي شهبازي را براي انتساب يك فرد يا جريان، به بهائيت يا يهوديت مي خوانم، از خودم سئوال مي كنم اگر در ميان كساني كه شهبازي از نظر سياسي با آنها مشكل دارد، كسي بود كه همچون خود او، عروس يهودي الاصل داشت، شهبازي از اين نسبت فاميلي، چه استفاده اي براي لكه دار كردن چهره او مي كرد؟ 

منبع: وبلاگ آرمانشهر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 23:48  توسط حامد  | 

یمانی؟!

می شود یکی از دوستان برای من روشن کند این پسوند «یمانی» در ادامه نام «سیدحسن نصرالله» که جدیدا برخی از دوستان به کار می برند از کجا آمده است؟ «سید حسن نصرالله یمانی» چه صیغه ایست؟ بر اساس کدام منبع؟ پدربزرگ ایشان، یمنی بوده است؟ خوب بر اساس کدام منبع؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 3:26  توسط حامد  | 

ماجرای هلن توماس و پیشنهادی به رسانه های ایرانی

اظهارات ضداسرائیلی خانم هلن توماس، خبرنگار کهنه کار آمریکایی، گروههای فشار صهیونیسم در آمریکا را به تکاپو انداخته است تا او را از کرده خود پشیمان کنند. گروههای فشار صهیونیسم در غرب و آمریکا در موارد مشابه، از تمامی اهرمهای خود استفاده کرده اند تا گویندگان واقعیتها در مورد صهیونیسم را از گفته خود پشیمان کنند. تنبیه افشاگران و انتقاد کنندگان از صهیونیسم در آمریکا، صورتهای گوناگونی دارد: قتل مشکوک و بدون سرنخ، تهدید جانی، زندان، لکه دار شدن حیثیت، از کار بی کار شدن، بایکوت، انزوا و به فراموشی رفتن و ترکیبهای گوناگونی از همه این صورتها. مگر اینکه فرد انتقادکننده رسما از کرده خود اظهار ندامت کند.

مارلون براندو، یکی از ستارگان مشهور و محبوب هالیوود بود. او در سال ۱۹۹۷ میلادی در مصاحبه ای که از طریق کانال سی ان ان پخش شد، اظهار داشت که «هالیوود مال یهودی هاست و توسط یهودی ها نیز اداره می شود.»
بعد از پخش مستقیم این مصاحبه، صهیونیست ها فحاشی خود را از طرق مختلف به مارلون براندو آغاز نمودند. حتی بعضی از خاخام های لوس آنجلس و نیز تروریستهای یهودی سازمان «جی.دی.ال»(1) وارد عمل شدند و به محل کار مارلین براندو رفته و انزجار خود را از او، با تکرار یاوه گوئیهایی که از طریق کانال های مختلف تلویزیونی نیز پخش گردید، ابراز داشتند.
این تبلیغات و تهدید بر علیه مارلین براندو ادامه داشت تا اینکه، سر دسته خاخام های لوس آنجلس اعلام نمود که مارلین براندو به دفتر کار من آمد و علنا گریه کرد و معذرت خواست و گفت که منظور بدی نداشته است و باید او را ببخشند!
این گفتار خاخام نیز از طریق رسانه های گروهی آمریکا پخش گردید. بعد از این گفتار سرکرده خاخامها، صهیونیستها بر سر جای خود نشستند و از یاوه گویی و تهدید بر علیه مارلین براندو دست برداشتند و الا این جریان می توانست تا مدتها ادامه داشته باشد!(2)

نمونه ای دیگر:
خانم شات (Schott) صاحب تیم بیس بال «سینسیناتی ردز» (Cincinnati Reds) در آمریکا است. او در سال 1997 میلادی گفت: «هیتلر، در اوایل، کارهای مثبت بسیاری نظیر جاده سازی و غیره انجام می داد، ولی بعدا خراب کرد.»
یهودیان بعد از پخش این مصاحبه، ناسزا گفتن و دشنام دادن به خانم شات را آغاز نمودند. بعد از مدت کوتاهی، با فعالیت پی در پی یهودیان، اعلام شد که خانم شات حتی نمی تواند در مسابقات حضور یابد، حتی مسابقات تیم خودش. برای مدتها این قضیه قسمتی از اخبار رسانه ها را به خود اختصاص داد، تا اینکه خانم شات حرف خود را پس گرفت و به گونه ای عذرخواهی نمود.(3)
از این نمونه ها فراوان است. یکی از نمونه های جدیدتر آن، «آریل توآف»، استاد یهودی، خاخام زاده و اسرائیلی دانشگاه «بار ایلان» است. او سه سال پیش کتابی نوشت و در آن از این واقعیت پرده برداشت که قتل کودکان غیریهودی و ریختن خود آنها در خمیر نان عید پسح یهودیان، در اروپای قرون وسطی، واقعیتی غیرقابل انکار است. توآف گفته بود «حتی اگر مرا به صلیب بکشند از گفتن حقیقت دست برنخواهم داشت» اما لابی هزار سر صهیونیسم، بلایی به سر او آورد که او حرف خود را پس گرفت و کتابش را از چرخه انتشار خارج کرد.(4) 
در چنین فضایی، قابل پیش بینی است که خانم هلن توماس، یا به زودی از گفته خود اظهار پشیمانی کند یا آن را مثلا شوخی و مزاح بیان کند و یا حیثیت و حرفه خبرنگاری خود را از دست بدهد.
امثال ابراهیم نبوی ها و مسعود بهنودها که زمانی برای روزنامه های داخلی می نوشتند و حالا به اصل خود رجوع کرده اند و در رسانه های استکباری مشغول به کارند کم نیستند. ما چرا در روزگار مضیقه و در تنگنا قرار گرفتن امثال «هلن توماس» ها، آنها را تنها بگذاریم و آنها را به کار نگیریم؟ به نظر من یکی از بهترین کارهایی که شبکه هایی همچون پرس تی وی، و روزنامه هایی همچون کیهان هوایی و تهران تایمز و ... در برخورد با مواردی همچون هلن توماس می توانند انجام دهند این است که اعلام کنند حاضرند هلن توماس را به عنوان نویسنده و خبرنگار استخدام کنند. چنین کاری حتی اگر به خاطر اعمال محدودیتهای دولت امریکا عملی نباشد، حداقل از نظر تبلیغاتی و همچنین تقدیر و روحیه دادن به خود هلن توماس، موثر است.
پیشنهاد دیگر این است که سردبیران و روزنامه نگاران ایرانی، نامه ای سرگشاده به هلن توماس بنویسند و از او حمایت و تشکر کنند.
لینکهای مرتبط:
خبرنگار کاخ سفید: یهودیان گورشان را از فلسطین گم کنند
خبرنگار کهنه کار آمریکایی صهیونیستها را به خشم آورد

--------

پی نوشت:

1- در مورد سازمان تروریستی صهیونیستی J.D.L به این پست وبلاگ رجوع کنید:
متن نامه تکان دهنده یک گروه صهیونیستی به مسلمانان جهان

2- سیدهاشم میرلوحی، آمریکا بدون نقاب، انتشارات کیهان، صفحه 123

3- همان، صفحه 124

4- در مورد کتاب «آریل توآف» به این پست وبلاگ رجوع کنید:
امیدوارم یک مرد پیدا شود و ترتیب ترجمه و انتشار این کتاب را بدهد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 1:22  توسط حامد  | 

تذکر مهم در مورد ترجمه کتاب Blood Passover

بعد از نوشتن پست قبلی که در مورد لزوم ترجمه کتاب Blood Passover به زبان فارسی بود، 10 نفر از خوانندگان وبلاگ، عموما از طریق کامنت خصوصی و گذاشتن ایمیل یا شماره تلفن، برای ترجمه کتاب اعلام آمادگی کرده اند. دو نفر از دوستان هم به طور مجزا گفته اند کتاب را ترجمه می کنند که در صورت عملی کردن وعده شان دارند متحمل زحمت موازی و دوباره کاری می شوند. از کلیه این دوستان بی نهایت ممنونم و خدا را به خاطر وجود این عزیزان شکر می گویم. 

به لطف خدا پس از گفتگو با یکی از دوستانی که در کار نشر کتاب است، مقدمات انتشار ترجمه این کتاب فراهم شده است. برای ترجمه کتاب، احتمالا مزاحم یکی دو نفر از این 12دوستی که اعلام آمادگی کرده اند خواهم شد. شاید هم پس از مذاکره با تمام 12 نفری که اعلام آمادگی کرده اند، کار ترجمه به صورت تیمی انجام شود. فقط از طریق این یادداشت خواستم اعلام کنم که مبادا ترجمه این کتاب از چند مجرای مختلف به صورت همزمان انجام شود و دوستان متحمل زحمت بیهوده و دوباره کاری شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 20:14  توسط حامد  | 

امیدوارم یک مرد پیدا شود و ترتیب ترجمه و انتشار این کتاب را بدهد


جلد کتاب خون پسح
یهودیان تلمودی، یهودیانی که به برکت چند دهه پروپاگاندای رسانه ای، خود را مظلومان همیشه تاریخ و مردمی صلح طلب و انسان دوست جا زده اند، حداقل سه «دم خروس» دارند که دروغ بودن «قسم حضرت عباس» شان را برملا می کند:

۱- کتاب تلمود: که مشحون از تعالیم ضد بشری است و یهودیان تلمودی از ترجمه متن کامل و سانسور نشده آن به زبانهایی غیر از عبری و آرامی واهمه دارند.

۲- عید پوریم: که یهودیان در این عید، سالگرد قتل عام ۷۷۸۰۰ ایرانی بی گناه، اعم از مرد و زن و کودک را جشن می گیرند.

۳- فطیر خون: نانی که در عید پسح می خورند و در صورت امکان، خمیر آن باید به خون یک کودک مقتول غیریهودی آغشته باشد.

 کتاب «تاریخ یهود، آین یهود» که مفاد ضدبشری تلمود را افشا می کرد، از آنجا که نوشته یک استاد برجسته اسرائیلی و یهودی (اسرائیل شاهاک) بود، ضربه ای سنگین به پاشنه آشیل اول یهودیت تلمودی بود. از این کتاب دو ترجمه به فارسی موجود است: یکی ترجمه «مجید شریف» و دیگری ترجمه «رضا آستانه پرست». متاسفانه این کتاب آنطور که شایسته آن است در ایران مورد توجه قرار نگرفت.

افشاگری در مورد ماهیت ضد انسانی عید پوریم نیز چند سالی است که کم و بیش مورد توجه برخی هموطنان قرار گرفته است. هرچند تلاشها برای برملا کردن ماهیت این عید، ناکافی بوده است.

اما در مورد پاشنه آشیل سوم که شاید ضربه بزدن به آن، کاری ترین ضربه باشد: متاسفانه یهودیت تلمودی به برکت چند دهه تسلط خود بر بزرگترین دستگاههای تبلیغاتی و اطلاع رسانی جهان، موفق شده است مساله «فطیر خون» را یک تهمت و شایعه بی اساس جلوه دهد. با این حال مدتی پیش در یک جستجوی اینترنتی متوجه شدم که در سال ۲۰۰۷، کتابی مفصل و مستند به نام «خون پسح، یهودیان اروپا و آیین قتل» (BLOOD PASSOVER The Jews of Europe and Ritual Murder) منتشر شده است. نسخه اصلی این کتاب، به زبان ایتالیایی است که به انگلیسی هم ترجمه شده است. نکته مهم در مورد کتاب این است که نویسنده آن، «آریل توآف» (Ariel Toaff)، استاد دانشگاه اسرائیلی «بار ایلان»، یهودی و حاخام زاده است و پدر او زمانی حاخام ارشد شهر رم بوده است! درست به همین دلیل، انتشار این کتاب خشم شدید یهویان تلمودی و صهیونیستها را برانگیخت و آنها را به تهدید جانی و اعمال فشار بر آریل توآف واداشت. تا جاییکه او را به پس گرفتن حرفش و خارج کردن کتابش از چرخه انتشار کشاندند.

امیدوارم یک مرد پیدا شود و ترتیب ترجمه و انتشار این کتاب را به زبان فارسی بدهد. باید تا می توان ماهیت واقعی یهودیت تلمودی را افشا کرد. یهودیتی که با سلطه بر سینما و شبکه های تلویزیونی غرب، مروج برهنگی و هرج و مرج جنسی است و جوان از همه جا بی خبرِ مسلمان و شرقی را مجذوب آرمانشهر آزادی جنسی کرده است. باید تا می توان به نوجوان و جوان هموطنمان فهماند که منادیانِ آرمانشهر آزادی جنسی، همان کسانی هستند که به خون او تشنه اند. 

مطلب تکمیلی، مورخ ۹ خرداد ۱۳۸۹:

بعد از نوشتن یادداشت بالا، 10 نفر از خوانندگان وبلاگ، عموما از طریق کامنت خصوصی و گذاشتن ایمیل یا شماره تلفن، برای ترجمه کتاب اعلام آمادگی کرده اند. دو نفر از دوستان هم به طور مجزا گفته اند کتاب را ترجمه می کنند که در صورت عملی کردن وعده شان دارند متحمل زحمت موازی و دوباره کاری می شوند. از کلیه این دوستان بی نهایت ممنونم و خدا را به خاطر وجود این عزیزان شکر می گویم. 

به لطف خدا پس از گفتگو با یکی از دوستانی که در کار نشر کتاب است، مقدمات انتشار ترجمه این کتاب فراهم شده است. برای ترجمه کتاب، احتمالا مزاحم یکی دو نفر از این 12دوستی که اعلام آمادگی کرده اند خواهم شد. شاید هم پس از مذاکره با تمام 12 نفری که اعلام آمادگی کرده اند، کار ترجمه به صورت تیمی انجام شود. فقط از طریق این یادداشت خواستم اعلام کنم که مبادا ترجمه این کتاب از چند مجرای مختلف به صورت همزمان انجام شود و دوستان متحمل زحمت بیهوده و دوباره کاری شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 3:38  توسط حامد  | 

«دوران بی خبری»، کتابی مهم ولی گمنام

سومین جلد از کتاب «دوران بی خبری»، نوشته مرحوم رشید کیخسروی به تازگی منتشر شده است. بنده چند سال پیش، دو جلد اول و دوم این کتاب را که به ترتیب در سالهای ۱۳۶۳ و  ۱۳۶۹منتشر شده اند و در بازار نایاب هستند، پس از معرفی جناب شمس الدین رحمانی در یک کتابخانه پیدا کردم و مطالعه کردم. دو جلد اول، گزارش پرسوز، دردآور، تفصیلی و عینی رشید کیخسروی بود از سرقت و تاراج بی رحمانه و وحشیانه آثار باستانی، مجموعه های تاریخی و اشیاء عتیقه ایران توسط باندهای یهودی صهیونیستی به محوریت ایوب ربنو (یهودی همدانی) در یک بازه زمانی ۵۰ ساله.

نکته عجیب برای من در مورد این دو جلد کتاب، گمنام بودن آنها و عدم توجه، ارجاع و استناد به آنها در مقالات و کتابهای مربوط به حوزه یهود و صهیون پژوهی در ایران است. در صورتیکه کتاب، اتفاقا روی حوزه ای دست گذاشته است که حجم کار پژوهشی و تحقیقی در مورد آن در ایران نزدیک به صفر است.

ایوب ربنو با آن حجم از تاراجگری که در گزارش مرحوم کیخسروی آمده است در منابع تاریخی به قدری گمنام، ناشناخته و مغفول مانده است که فی المثل در کتاب «تاراج بزرگ»، نوشته دکتر محمدقلی مجد که به موضوع آمریکا و غارت میراث فرهنگی ایران در بازه زمانی ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰ پرداخته است، فقط چهار بار به نام او اشاره شده است، آن هم تقریبا در حاشیه و در هر چهار بار، بدون نام کوچک و فقط به صورت «ربنو».

مدتی پیش، به صورت اتفاقی مطلع شدم که جلد سوم این گزارش، توسط یک ناشرِ گمنام (انتشارات آرتامیس) منتشر شده است. آن هم در وضعیتی که ۱۹ سال از چاپ جلد دوم کتاب می گذرد و دو جلد قبلی نایاب شده اند. دو جلد قبلی این کتاب در زمان حیات مرحوم رشید کیخسروی منتشر شده بود. ای کاش وارثان آن مرحوم، حالا که به فکر انتشار ادامه گزارش پدر افتاده اند، سه جلد را با هم منتشر می کردند. خرید جلد سوم کتابی که دو جلد اول آنها نایاب هستند فقط به کار آنهایی می آید که دو جلد قبلی آن را دارند و الا چه کسی از نسل جوان، حاضر است جلد سوم یک کتاب را بدون جلد اول و دوم آن تهیه کند؟ 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 2:49  توسط حامد  | 

مطالب قدیمی‌تر