تبليغاتX
یهود شناخت

یهود شناخت

وبلاگی در مورد يهود/صهیونیسم/فراماسونری/تئوری توطئه و ...

آخرین یادداشت عبدالله شهبازی، پدر تاریخ نگاری انقلاب اسلامی، قبل از بازداشت + یادداشت تکمیلی حلالیت

به احترام او که پنج جلد «زرسالاران یهودی و پارسی» اش را با وضو نوشت
به امید آزادی هرچه سریعتر او، تبرئه اش در دادگاه و اجرا شدن عدالت در مورد مافیای زمین خوار استان فارس

ما و سيره حکومت‌گري در اسلام

ببري مال مسلمان و چو مالت ببرند

بانگ و فرياد برآري که مسلماني نيست

سه نمونه از سيره حکومت‌گري را در تاريخ اسلام ذکر مي‌کنم؛ از سه «حاکم» با سه شخصيت به‌کلي متفاوت. اوّلي، از منظر ما شيعيان، امام معصوم است و دومي سلطاني است جائر و فاسق و بيگانه با اهل بيت (ع)؛ سومي نومسلماني است مغول که تا ديروز شمني‌مذهب و بت‎پرست بود.

1- نمونه نخست، برخورد اميرالمؤمنين علي (ع) است به يکي از کارگزارانش، ابن هرمه مسئول امور مالي بازار اهواز، که به دليل تخلفي امير مؤمنان از والي اهواز خواست بي‌درنگ او را برکنار، زنداني و بي‌آبرو کند.

هنگامي كه نامه مرا خواندي، ابن‌هرمه را... برکنار کرده و به مردم معرفي كن!‌ به زندانش افكن! آبرويش را بريز! به همه بخش‌هاي تابع اهواز بنويس كه من چنين عقوبتي براي او معين كرده‌ام. مبادا در مجازات او غفلت يا كوتاهي كني كه نزد خدا خوار مي‌شوي و من به زشت‌ترين صورت ممكن تو را از كار بركنار مي‌كنم و خدا آن روز را نياورد... شب‌ها زندانيان را براي هواخوري به فضاي باز بياور جز ابن‌هرمه...» (دعائم الاسلام، جلد 2، ص532 ). ابن‌هرمه چه کرده است که اميرالمؤمنين(ع) به رفاعه، حاکم اهواز، چنين فرمان مي‌دهد که او بي درنگ بايد «بي‌آبرو» شود؟ همان مولاي متقيان که حرمت آبروي مسلمان را بالاتر از حرمت کعبه مي‌داند چنان بر بي‌آبرو شدن يک مجرم حکومتي اصرار دارد که حتي فرماندار اهواز را که مسئول اجراي حکم است «تهديد» مي‌کند که اگر او را بي‌آبرو نکني «من به زشت‌ترين صورت ممكن تو را از كار بركنار مي‌كنم». او نه ياغي است و نه جاني، يعني نه بر ضد حکومت قيام کرده و نه جنايتي مرتکب شده است. او مسئول نظارت مالي بر بازار اهواز بوده که مرتکب تخلف مالي شده است. (محمد مطهري، «آبرويش را بريز و او را به مردم معرفي کن»، 16 خرداد 1387) [1]

2- دوّمين نمونه از سلطان محمود غزنوي است؛ حکمراني که قطعاً براي ما «الگوي حکومت‌گري خوب» به‌شمار نمي‌رود. ادعاي «حکومت اسلامي»، به مفهومي که ما مي‌شناسيم، نيز ندارد. معهذا،  هنوز در دوران غزنويان (سده‌هاي چهارم و پنجم هجري) «اسلام» چنان ريشه‌دار است که حتي سلطان نيز مجبور به تمکين در برابر «حکم شرع» است حتي اگر به تعزير سپهسالار و يار مجالس شبانه شراب‌خواري‌اش بينجامد.

علي نوشتگين، سپهسالار محمود غزنوي، شبي با سلطان تا سحرگاه به شرابخواري پرداخت و آنگاه "رخصت خواست که به خانه خويش رود." محمود گفت:

صواب نيست روز روشن، بدين حال، چنين مست بروي. هم اينجا، اندر حجره‏اي، بياساي تا نماز ديگر. آنگاه به هشياري برو. که اگر بدين حال تو را محتسب اندر بازار بيند، بگيرد و حد زند؛ و آبروي تو ريخته شود؛ و دل من رنجور گردد؛ و هيچ نتوانم گفتن.

علي نوشتگين اندرز سلطان نشنفت زيرا "سپهسالار پنجاه هزار سوار بود... در وهم او نگذشت که محتسب اين معني در دل يارد انديشيدن. نستوهي و ستيهندگي کرد که البته بروم." و محمود به او رخصت رفتن داد. علي نوشتگين با "بوشي عظيم از خيل و غلامان و چاکران" راهي خانه خود شد. از قضا در ميانه بازار محتسب، "با صد مرد سوار و پياده"، به او رسيد.

چون علي نوشتگين را چنين مست بديد، بفرمود تا از اسپش فرو کشيدند و خود از اسپ فرود آمد، و بفرمود تا يکي بر سرش نشست و يکي بر پاي او. و به‌دست خويش چهل چوب بزدش بي ‏محابا، چنانکه زمين را به دندان مي‏گرفت و حاشيت و لشکرش مي‏نگريستند. هيچ کس زهره آن نداشت که زبان بجنباند... روز ديگر، چون علي نوشتگين به خدمت رفت، سلطان گفت: "چون رستي از محتسب؟" علي نوشتگين پشت برهنه کرد و به محمود نمود شاخ شاخ گشته. و محمود بخنديد و گفت: "توبه کن تا هرگز مست از خانه بيرون نروي." (خواجه نظام‌الملک طوسي، سياست نامه، به‌کوشش دکتر جعفر شعار، تهران: اميرکبير، چاپ سوم، 1364، صص 52-53)

3- سوّمين نمونه، برخورد امير چوپان مغول به اتهام دروغين فساد مالي منتسب به پسرش است که حکمران روم (ترکيه امروز) بود. امير چوپان مغولي شمني مذهب بود که به تازگي به اسلام تشرف و گمشده خود را در اسلام يافته، ادعاي «حکومت اسلامي» و زهد و عرفان و سلوک ندارد؛ دولتمرد مقتدر و وزير اعظم سلطان ابوسعيد بهادر خان، ايلخان مغول، است و از بسط يد کافي براي چپاول مال و حتي ناموس و جان مردم برخوردار.

و چوپان مردي به غايت عادل بودي و کار به طريق شرع راندي و هرگز شراب نخوردي و يک رکعت نماز از او فوت نشدي و صدقات بسيار کردي و بسيار عمارات مشهور خيرات مشکور کرده و در بطن مکه کهريزي تمام ساخته که امروز در مکه آب روان هست. و تا غايتي منصف بود که پسرش در روم مي‌بود، نسبت آن بر وي کردند که در سکه تصرفي نموده و آن از معظمات گناه بود. بوسعيد با وي اين معني بگفت. چوپان به نفس خود عازم روم شد و پسر را گردن بسته پيش تخت آورد و گفت هر چه خواهي از سياست با وي به جاي آر. (محمد بن علي شبانکاره‌اي، مجمع‌الانساب، به تصحيح ميرهاشم محدث، تهران: اميرکبير، چاپ اول، 1363، ص 285)

4- اين يادداشت را با گزيده‌اي از همان مقاله آقاي محمد مطهري، فرزند استاد شهيد آيت‌الله مرتضي مطهري- که بخش مهمي از شناخت خويش از اسلام راستين را مديون آثار اويم، به پايان مي‌برم:

شايد برخي نکته اساسي اين فرمان اميرالمؤمنين را در جنبه ايجابي آن يعني قاطعيتي ببينند که آن حضرت در بي‌آبرو کردن متخلف منسوب به حکومت به خرج داده است، به‌ويژه اين‌که حضرت با پائين دانستن «آستانه جرم» منتظر نماند تا ابن‌هرمه نصف زمين‌هاي اهواز را چپاول کند و بعد عکس‌العمل نشان دهد. اما آنچه لااقل به همين اندازه مهم است و براي وضع اطلاع‌رساني امروز کشور ما بسيار درس آموز، جنبه سلبي اين حکم است، يعني اين‌که چرا حضرت براي مجازات وي دستور «محرمانه» صادر نکرد و چنين بر بي‌آبرو کردن وي تأکيد ورزيد؟

لااقل سه دليل به ظاهر موجه براي صرف نظر کردن از «معرفي» ابن‌هرمه متخلف وجود داشت:

1. خطا را ابن‌هرمه کرده است نه خانواده او. اگر آبروي ابن‌هرمه ريخته شود خانواده اش چگونه در ميان مردم سربلند کنند؟ چرا پدر و مادر و زن و فرزند کودک يا نوجوانش بايد تاوان تخلف او را بدهند؟

2. اگر ابن‌هرمه معرفي شود براي هميشه بي آبرو شده و ديگر شانس بازگشت به جامعه از وي گرفته مي‌شود...

3. امروز مارقين و ناکثين و قاسطين هر روز در پي توطئه عليه حکومت هستند. اگر ابن‌هرمه، که کارگزار حکومت اسلامي است، به عنوان متخلف معرفي شود دشمنان و منتقدين بهترين بهانه براي سوء‌استفاده و تبليغ عليه حکومت را به چنگ مي‌آورند. خواهند گفت: "ببينيد علي هم عده‌اي متخلف را به دور خود جمع کرده است". ابن‌هرمه نبايد معرفي شود زيرا خوراک تبليغاتي براي دشمن فراهم شده و مردم به حکومت اسلامي بدبين مي‌شوند و در نتيجه به تعبير امروز، نظام «تضعيف» مي‌شود. متخلف را بايد تنبيه کرد ولي براي جلوگيري از سوء استفاده دشمن بايد اين کار را با يک دستور محرمانه انجام داد...

دليل سوّم، که «براي حفظ آبروي نظام و جلوگيري از تضعيف آن متخلفان حکومتي نبايد معرفي شوند»، بيت‌الغزلي است که سال‌ها در کشور ما تکرار شده است. اين دليل... بسياري از دوستداران انقلاب را نسبت به انقلاب بي‌تفاوت و برخي بي‌تفاوتان را ضدانقلاب کرده و بهترين ابزار تبليغ عليه مسئولان را براي ضدانقلاب فراهم آورده است...

معلوم نيست اين اصل از کدام ناکجاآباد آمده است که به صرف آگاهي مردم نسبت به تخلف يک فرد منتسب به يک مجموعه مردم به کل آن مجموعه بدبين شده و يا آن مجموعه تضعيف مي‌شود؟ قرآن در آيه تطهير، اهل بيت پيامبر (ص) را معصوم معرفي مي‌کند. اما همين قرآن با صراحت از ضلالت و شقاوت کساني از اهل بيت حضرت نوح (ع) و حضرت لوط (ع)، اين دو پيامبر بزرگ، ياد مي‌کند. آيا قرآن بايد خطاي وابستگان خانوادگي نوح و لوط را پنهان مي‌ساخت تا مردم به خاندان پيامبران و از جمله خاندان پيامبر اسلام بدبين نشوند؟! آيا چون همسر امام حسن (ع) قاتل از آب درآمده است، شيعيان به همه همسران ائمه اطهار (ع) بدبين شده‌اند؟...

مگر نظام اسلامي با دادن حکم مسؤوليت به يک فرد، پيشاپيش عدم ارتکاب تخلف توسط او را تضمين کرده و اعلام کرده بود که تا پاي جان براي اثبات عصمت آن فرد متخلف ايستاده است که رسيدگي علني به تخلف او «لطمه به آبروي نظام» تلقي شود؟ وقتي نه تنها ابن‌هرمه که «منصوب با واسطه» قطب العارفين علي (ع) است، بلکه «منصوب مستقيم» اميرالمؤمنين (ع) يعني عثمان بن حنيف، والي بصره، هم تخلف مي‌کند، چرا مردم ما با آگاهي از تخلف يک فرد منتسب به جمهوري اسلامي به کل نظام بدبين شوند؟...

جامعه مورد نظر پيامبر(ص)، که بارها بر آن تأکيد کرد، جامعه‌اي بود که در آن ضعيف بتواند «بدون لکنت» (غير متتعتع) حقش را از قوي بگيرد ( لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع). پس صرف اين‌که «ضعيف» بتواند حقش را از «قوي» بگيرد کافي نيست، بلکه بايد بدون نگراني و به آساني حق خود را بگيرد. متأسفانه اين اصل‌هاي عجيب و غريب درباره آبروي نظام و تضعيف نظام کار را به جايي رسانده که گاهي «قوي» هم نمي‌تواند از «قوي» حق را بگيرد. قوه قضائيه با اين همه قدرت و تشکيلات، هنوز پس از سال‌ها، توفيق نيافته است که حتي يک آقازاده يا مفسد اقتصادي داراي نفوذ سياسي و يا يک مقام سياسي، قضايي يا انتظامي متخلف را «محکوم و معرفي» کند... اين نوع سياست اطلاع رساني، و در واقع لاپوشاني تخلفات متخلفين اعم از روحاني و غير روحاني، کار را به جايي رسانده است که عده‌اي از جوانان امروز به همه روحانيان از صدر تا ذيل و حتي درگذشتگان‌شان مثل شهيد مطهري و علامه طباطبايي هم بدبين شده‌اند...
--------
یادداشت تکمیلی/ مورخ ۲۰ شهریور ۱۳۸۸ مصادف با ۲۱ رمضان
حلالیت طلبی

به اعتبار علاقه ای که به کتابها و پژوهشهای آقای عبدالله شهبازی مثل «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی»، «نظریه توطئه» و مجموعه ۵ جلدی «زرسالاران یهودی» داشتم و به اعتبار محبت و لطفی که ایشان در سه سال گذشته نسبت به من داشتند و به ایمیلها و آفلاینهایم صبورانه پاسخ می دادند، اعتماد بیش از حدی نسبت به تمام نوشته ها و ادعاهای ایشان در من به وجود آمده بود. از این رو پس از انتشار رساله «زمین و انباشت ثروت» توسط آقای شهبازی، در فروردین ۱۳۸۷، وظیفه خود را حمایت از ایشان در حد امکانات کم این وبلاگ دیدم، که در ج مقاله بالا نمونه ای از آن است. در حالیکه ایشان در این رساله به برخی افراد بعضا خوش نام در استان فارس، همچون آیت الله حائری شیرازی، اتهامات سنگینی را قبل از اثبات در یک دادگاه قانونی وارد کرده بود. متاسفانه این رویه را بعد از اتهاماتی که ایشان به افرادی مثل حجت الاسلام روح الله حسینیان و... وارد کرده بود ادامه دادم.
موضعگیریهای غیرمنصفانه و تهمت پراکنی های سست بنیانی که ایشان در جریان انتخابات گذشته داشتند، به من این درس را داد که نباید به صرف چند پژوهش علمی، تمام ادعاها و اتهامات یک محقق را دربست پذیرفت و حساب عواطف و احساسات را باید از حقجویی جدا کرد.
جالب اینجاست که آقای شهبازی، دکتر احمدی نژاد را به خاطر ذکر نام آقایان هاشمی رفسنجانی و فرزندان ایشان و پسر آقای ناطق نوری به این دلیل که در هیچ دادگاهی اتهامات آنها ثابت نشده است، به بی اخلاقی متهم می کند، اما فراموش می کند که در دو سال گذشته، اتهاماتی به مراتب سنگین تر را به افرادی که به طور حتم برخی از آنها از آقایان رفسنجانی و ناطق نوری خوشنام تر هستند وارد کرده است، قبل از اینکه هیچ کدام از این اتهامات در دادگاهی ثابت شده باشد.
بر این مبنا، در این شب عزیز (شب ۲۱ رمضان) از کلیه افرادی که بنده به نوعی با تایید نوشته های یکی دو سال گذشته آقای شهبازی، آنها را هدف تهمت قرار داده ام حلالیت می طلبم.
روشن است که هر کدام از ادعاهای آقای شهبازی اگر در دادگاهی صالح ثابت شود، در صورت لزوم، از انتشار نام و اتهامات محکومان ابایی نخواهم داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:42  توسط حامد  | 

شنیده نشده ای از زندگی ابوالحسن بنی صدر

سه ماه زندگی در اسرائیل در دوران دانشجویی

مئیر عزری، متولد 1922 اصفهان، از سال 1958 تا 1973، نماینده (سفیر) رژیم صهیونیستی در تهران بوده است. او که در حال حاضر در فلسطین اشغالی زندگی می کند در سال 2000 میلادی خاطرات زندگی اش در ایران را در کتابی با عنوان «یادنامه» منتشر کرده است. «یادنامه» که در اورشلیم (بیت المقدس) منتشر شده است، کتابی دو جلدی است و مجموعا حدود 710 صفحه دارد. برخی از موسسات پژوهشی در ایران، نسخه هایی از این کتاب خواندنی را دارند که اگر جوینده باشید می توانید به آن دسترسی پیدا کنید. البته مدتی پیش هم روزنامه کیهان در صفحه پاورقی اش، فرازهایی از یادنامه را به همراه نقد و شرحی منتشر کرد. امیدوارم که به زودی کسی همتی کند و این کتاب روشنگر را در ایران، البته به همراه نقدی درست و جاندار بر آن منتشر کند.
یکی از فرازهای جالب توجه خاطرات عزری، آنجایی است که او به بنی صدر، اولین رئیس جمهوری اسلامی ایران اشاره می کند. وقتی این فراز از خاطرات عزری را خواندم سخت حیرت کردم که چرا تاکنون چنین مطلبی را در مورد بنی صدر نشنیده یا نخوانده بودم. حالا که در سالگرد فتح خرمشهر، بحث خیانت یا نفهمی و بی لیاقتی بنی صدر در گرفته است، مناسب دیدم این فراز کمتر یا اصلا شنیده نشده از زندگی بنی صدر را به نقل از مئیر عزری در اینجا بیاورم، بلکه کمکی در قضاوت در مورد بنی صدر باشد.
 عنوان فصل بیست و هشتم از خاطرات عزری، «بازدیدهای دو سویه جوانان و دانشجویان» است. در این فصل است که او به بنی صدر اشاره می کند. البته واضح است که عزری ضمن افشای قسمتی از واقعیتها در مورد بنی صدر، سعی در تبرئه و پنهان کردن ارتباط او با صهیونیستها در دوران رئیس جمهوری اش نیز دارد. عزری پس از اشاره به سفر برخی گروههای دانشجویی وابسته به جبهه ملی در دوران پهلوی به فلسطین اشغالی می نویسد:

 

«ابوالحسن بنی صدر که به آیت الله خمینی پیوست و نخستین رئیس جمهور وی شد، یکی از نخستین دانشجویان ایرانی از همین گروهها بود که از اسرائیل دیدار کرد.
آرمان بنی صدر، بر هم آمده ای از باورهای حزب توده، گرایشهای مذهبی و مرام مائوئیستهای چین بود. شاه و دستگاههای دولتی می خواستند دانشجویانی مانند او را با گرایشهای ایرانی، آرمان و فرهنگ میهن دوستی بیشتر آشنا کنند. بنی صدر سه ماه در اسرائیل بود و با گروههای گوناگون دانشجویی و سازمان جوانان (اسرائیل) دیدار کرد. برخوردهای وی در این دوره بسیار پسندیده بود و در بازگشت به ایران با دانشجویان و دوستانش از نکته های سازنده مردم اسرائیل و پشتکار و هنر و بردباری این مردم سخن می گفت. ولی با نزدیک شدن به موج دگرگونیهای بیست سال پیش (منظور عزری، انقلاب 1357 است) ناگهان راه تازه ای در پیش گرفت و دگرگونه شد.

پیرو گرفتاریهایی که میان بنی صدر و دوستان پیشینش (گروه آیت الله خمینی)، در تهران پیش آمد، شنیده شد که چادر به سر از پایتخت گریخته و به فرانسه گریخته است. برخی از دوستانش آن روزهای پر تب و تاب سر زبانها انداخته بودند که: «ابوالحسن ماهها در اسرائیل دوره دیده.» آنها با شاخ و برگ دادن به گفته های خشماگینشان می افزودند: «اسرائیل بنی صدر را از ایران گریزانده تا اسرار پشت پرده جمهوری اسلامی را به مزدوران فرانسوی شان بفروشد.» گفتنی اینکه بنی صدر کم و بیش یک سال پس از دیدارش از اسرائیل، هرگز هیچگونه پیوندی (ارتباطی) با اسرائیل نداشته است.» (عزری، مئیر، «یادنامه»، دفتر دوم، ترجمه ابراهام حاخامی، اورشلیم، 2000م، صفحه 16)
---

پ.ن (۹/۳/۱۳۸۷): امان از دست رفقای ما در صبح نیوز که مطلب بالا را بدون ذکر منبع در سایتشان گذاشته اند! 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:48  توسط حامد  |