تبليغاتX
یهود شناخت

یهود شناخت

وبلاگی در مورد يهود/صهیونیسم/فراماسونری/تئوری توطئه و ...

پوست موز زیر پای دولت احمدی نژاد + یادداشت تکمیلی حلالیت طلبی

بعید نمی دانم طرح امنیت اجتماعی، به شکلی که تاکنون اجرا شده است، مخصوصاً «گشت ارشاد» آن، پوست موزی بوده باشد که امثال «پورمحمدی»، وزیر سابق کشور، زیر پای دولت احمدی نژاد انداختند تا وجهه احمدی نژاد را خراب کنند. «پورمحمدی» ها آدم احمدی نژاد نبودند و متاسفانه احمدی نژاد خیلی دیر متوجه این قضیه شد. از سنگ اندازی هایی که سال ۱۳۸۴بر سر انتصاب استانداران نزدیک به احمدی نژاد در بسیاری از استان ها صورت گرفت و بچه های حزب اللهی استانها کم و بیش از آنها باخبرند بگیر، تا سودای رقابت با احمدی نژاد در انتخابات آینده و مصاحبه های آن چنانی در مقام ریاست فعلی سازمان بازرسی کل کشور، همگی نشانه هایی هستند بر اینکه آقای پورمحمدی هیچ سنخیتی با احمدی نژاد نداشت و ندارد.
به خاطر دارم کسی که بیشتر از همه بر باز شدن بانکها در ساعت ۹ صبح تاکید داشت، همین آقای پورمحمدی بود و به خاطر داریم که اجرای این طرح، چه موجی از نارضایتی از دولت احمدی نژاد را در بین مردم به وجود آورده بود. گاهی اوقات فکر می کنم اینکه «عبدالله شهبازی» (مورخ) به کسانی مثل «پورمحمدی»، مشکوک است خیلی هم بیراه نیست.
هرکس قدری با احمدی نژاد آشنا باشد می فهمد که دیدگاه فرهنگی احمدی نژاد بیشتر از همه به دیدگاههای کسی مثل «مهدی کلهر» نزدیک است و چنین دیدگاهی با تشکیل «گشت ارشاد» به شکل فعلی آن اصلا جور در نمی آید. ای کاش رئیس جمهور، زودتر از اینها به فکر بازنگری در طرح امنیت اجتماعی افتاده بود.
------
یادداشت تکمیلی/ مورخ ۲۰ شهریور ۱۳۸۸ مصادف با ۲۱ رمضان
حلالیت طلبی

به اعتبار علاقه ای که به کتابها و پژوهشهای آقای عبدالله شهبازی مثل «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی»، «نظریه توطئه» و مجموعه ۵ جلدی «زرسالاران یهودی» داشتم و به اعتبار محبت و لطفی که ایشان در سه سال گذشته نسبت به من داشتند و به ایمیلها و آفلاینهایم صبورانه پاسخ می دادند، اعتماد بیش از حدی نسبت به تمام نوشته ها و ادعاهای ایشان در من به وجود آمده بود. از این رو پس از انتشار رساله «زمین و انباشت ثروت» توسط آقای شهبازی، در فروردین ۱۳۸۷، وظیفه خود را حمایت از ایشان در حد امکانات کم این وبلاگ دیدم، که در ج مقاله بالا نمونه ای از آن است. در حالیکه ایشان در این رساله به برخی افراد بعضا خوش نام در استان فارس، همچون آیت الله حائری شیرازی، اتهامات سنگینی را قبل از اثبات در یک دادگاه قانونی وارد کرده بود. متاسفانه این رویه را بعد از اتهاماتی که ایشان به افرادی مثل حجت الاسلام روح الله حسینیان و... وارد کرده بود ادامه دادم.
موضعگیریهای غیرمنصفانه و تهمت پراکنی های سست بنیانی که ایشان در جریان انتخابات گذشته داشتند، به من این درس را داد که نباید به صرف چند پژوهش علمی، تمام ادعاها و اتهامات یک محقق را دربست پذیرفت و حساب عواطف و احساسات را باید از حقجویی جدا کرد.
جالب اینجاست که آقای شهبازی، دکتر احمدی نژاد را به خاطر ذکر نام آقایان هاشمی رفسنجانی و فرزندان ایشان و پسر آقای ناطق نوری به این دلیل که در هیچ دادگاهی اتهامات آنها ثابت نشده است، به بی اخلاقی متهم می کند، اما فراموش می کند که در دو سال گذشته، اتهاماتی به مراتب سنگین تر را به افرادی که به طور حتم برخی از آنها از آقایان رفسنجانی و ناطق نوری خوشنام تر هستند وارد کرده است، قبل از اینکه هیچ کدام از این اتهامات در دادگاهی ثابت شده باشد.
بر این مبنا، در این شب عزیز (شب ۲۱ رمضان) از کلیه افرادی که بنده به نوعی با تایید نوشته های یکی دو سال گذشته آقای شهبازی، آنها را هدف تهمت قرار داده ام حلالیت می طلبم.
روشن است که هر کدام از ادعاهای آقای شهبازی اگر در دادگاهی صالح ثابت شود، در صورت لزوم، از انتشار نام و اتهامات محکومان ابایی نخواهم داشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:57  توسط حامد  | 

صهیونیستها قاتلان ارامنه

به پاسداشت غیرتمندی اردوغان

چکیده: طراحان و مدیران کشتار ارامنه در سال ۱۹۱۵، یهودیان دونمه و اعضای سازمان صهیونیستی فراماسونری بودند.

یهودشناخت: پس از دفاع جانانه رجب طیب اردوغان از مظلومیت مردم غزه در اجلاس اقتصاد جهانی در داووس، خبرگزاری فارس گزارش داد که شبکه های تبلیغاتی وابسته به صهیونیسم، برای تحت الشعاع قرار دادن سخنان اردوغان، طرح مجدد ماجراي كشتار ارامنه توسط ترك‌ها در سال ۱۹۱۵ را در دستور کار خود قرار داده اند.
به پاسداشت غیرتمندی اردوغان و به مناسبت سوءاستفاده مجدد صهیونیستها از ماجرای قتل عام ارامنه، مناسب دیدم که یکی از مطالب آرشیوی وبلاگ را که به نقش صهیونیستها در این کشتار می پردازد، دوباره نصب کنم.

***
حکومتی رو به اضمحلال را در نظر بگیرید که گروهی از مخالفانش توانسته اند در ارکانش نفوذ کنند و از طریق این نفوذ، آن را از درون رو به سقوط ببرند. تا چه حد عملکرد این نفوذیها را می توان به حساب آن حکومت گذاشت؟
حکایت قتل عام ارامنه در ترکیه در سال 1915 میلادی نیز چنین حکایتی است. این کشتار با اینکه توسط  یهودیان دونمه (پیروان شبتای زوی، یهودیان مخفی ترکیه) و فراماسونهای خواهان نابودی امپراتوری عثمانی طراحی و اجرا شد، اما بدان دلیل که آنها در آن زمان جزئی از رژیم عثمانی محسوب می شدند، به پای عثمانیها نوشته شد.
غرب و صهیونیستها هم اگر بر بزرگداشت کشتار ارامنه تاکید دارند، درست به این دلیل است که عموم مردم از نقش یهودیان در آن خبر ندارند و این جنایت به حساب عثمانیها گذاشته می شود. عثمانیها هم که به درست یا غلط، نماد اسلام هستند و قس علی هذا.
در ادامه، فرازهایی از مقاله «پان ترکیسم و یهود»، نوشته علیرضا سلطانشاهی را می خوانیم که گویای واقعیتهای جالب توجهی در مورد نقش یهودیان مخفی و فراماسونها در کشتار ارامنه است. متن کامل این مقاله در جلد اول کتاب «پژوهه صهیونیت»، موسسه فرهنگی پژوهشی ضیاء اندیشه، دی 1376 منتشر شده است.
شاید به دلیل اشاره های مکرری که در متن زیر به فراماسونری و فراماسونها  شده است لازم به توضیح باشد که فراماسونری سازمانی نیمه مخفی و بین المللی است که تحت سلطه یهود بین الملل است و اعضای آن از میان نخبه گان فرهنگی، اقتصادی و سیاسی کشورها انتخاب می شوند. برای مطالعه بیشتر درباره رابطه فراماسونری با زرسالاران یهودی و صهيونيسم، مي توانيد به منابع زير مراجعه كنيد:
- «مباني فراماسونري»،‌ هارون يحيي،‌ ترجمه جعفر سعيدي، مركز اسناد انقلاب اسلامي
- «زرسالاران يهودي و پارسي، ‌استعمار بريتانيا و ايران»، عبدالله شهبازي،‌ موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي

***
... باید گفت که انقلاب (1908 در عثمانی) دستاوردهای عظیمی برای صهیونیستها داشت. «با این انقلاب، زمام کشور به دست یهودیان فراماسونر و دونمه نظیر «طلعت»، «جاوید»، «جمال»، «انور»، و «نیازی» سپرده شد.»(1) اگر عده ای همچنان این انقلاب را بدون نفوذ و حضور یهودیان و دونمه ها ارزیابی می کنند، خوب است برای بازنگری تحقیقات خود در منابع خود یهودیان گذری کنند و بنگرند که آنان، خود چگونه به طراحی و هدایت این انقلاب می بالند. اگر همین واقعیتهای اعتراف شده با صداقت در تحقیقات ذکر شود، نقاب از چهره بسیاری از مجهولات و مجعولات تاریخی برخواهد افتاد. واقعیت تلخ قتل عام ارمنیان که به دست سران همان انقلاب صورت گرفت، یکی از همین نمونه هاست.

قتل عام ارامنه
«ارامنه که در شمال شرقی آسیای صغیر در نواحی مرزی «روسیه» سکونت دارند، 1500 سال است که یک جزیره مسیحیت را در میان اقیانوس مسلمانان ترک تشکیل داده اند. در طول این مدت عربها در زمان جنگهای صلیبی، مغولها، تاتارها، کردها و سرانجام ترکها سرزمین آنان را زیر پا نهاده اند.»(2) اکنون، نوبت ترکان انقلابی بود که یکی از رقت بارترین تصاویر قرن معاصر را به رخ جهانیان بکشانند. داستان قتل عام ارامنه از آنجا شروع شد که «در اوایل سال 1915، نبردهای خشوت باری درناحیه مرزی، میان ترکیه و روسیه درگرفت. «انور»(که فراماسون بود) به بهانه کمک بعضی از ارامنه به روسها از فرصت استفاده کرد تا –به تعبیر خودش- مساله ارامنه را برای همیشه حل کند و بعد از خاتمه جنگ، ترکیه دیگر از این لحاظ مشکل نداشته باشد.»(3)
البته نمی توان دلیل اصلی این قتل عام را همدستی ارامنه با روسها دانست. در حقیقت، این یک بهانه واهی بود، زیرا اصولا انقلاب ترکیه با هر ملیتی به جز ترک مخالف بود. سفیر انگلیس در گزارش محرمانه مورخ 29/5/1910 به وزارت خارجه دولت متبوعش، در این مورد می نویسد: «الهام بخش تشکیل «کمیته ترکهای جوان» (یعنی هسته اصلی انقلاب ضد عثمانی 1908) در بندر سالونیک (مرکزتجمع یهودیان دونمه)، یهودیان بوده اند. «نهضت ترکهای جوان» یک حرکت مشترک یهودی-ترکی بر ضد دیگر عناصر امپراتوری یعنی عربها، یونانیها، بلغارها و ارمنیها است.»(4) همان گونه که از این گزارش مستفاد می شود، ترکها تنها با ارمنیها ضدیت نداشته اند «چنانکه در اسناد محرمانه ذکر شده، این ضدیت با دیگر اقوام از جمله قوم کرد نیز استمرار داشته است. از همین رو، بلافاصله پس از حل به اصطلاح ریشه ای مساله ارامنه، دولت ترکیه به مساله کردها پرداخت.
در سالهای جنگ جهانی اول، سازمانی به نام «اداره کل امور مهاجران و عشایر وابسته به وزارت کشور عثمانی تشکیل شد. این سازمان، اساسنامه محرمانه ای داشت که به موجب آن کردها باید از مساکن خود ریشه کن گشته، به سوی ولایات دورتر کوچ داده می شدند. طبق یک دستور سری، برنامه کوچ باید به گونه ای ترتیب می یافت که حداکثر تلفات به بار آید.»(5) اتخاذ این تدابیر در مورد ملیتهای ترکیه، چهره کریه انقلابی ها را هرچه بیشتر نمایان می کند.
«در فوریه 1915، کمیته مرکزی «حزب اتحاد و ترقی» (حزب حاکم پس از پیروزی نهضت ترکهای جوان در 1908که فراماسونها و یهودیان دونمه عضو آن بودند) برای مذاکره پیرامون نقشه قتل عام ارمنیان تشکیل جلسه داد. در این جلسه مخفی، تقریبا همه سران حزب حضور داشتند از جمله «طلعت»، «انور»، «ضیاء گوگالپ»، «شکری»، «بهاءالدین شکیر»، «دکتر ناظم»، «حسین جاهید»، «قره کمال»، «خلیل حسن فهمی»، «آقا اوغلو احمد»، «جاوید» و «ملوان زاده رفعت». تنها دو تن از اعضا غایب بودند: یکی «جمال پاشا» که در جبهه مصر می جنگید و دیگری «پطرس حلاجیان» که فردی ارمنی بود و به همین خاطر به جلسه دعوت نشد.»(6)
«ضیاء گوگالپ»(فراماسون، پدر ناسیونالیسم ترک)- که در این جلسه نیز حضور داشت- قبلا پیرامون یکپارچگی ملت ترک در ترکیه گفته بود: «ضعف ترکیه از ساختار داخلی آن ناشی می شود که یکسره ترک نیست. پس باید قبل از هر چیز، ترکیه یکسره ترک شود. طبقه روشنفکر باید به ترک گرایی طبیعی و غریزی مردم رو کنند و در یک فرهنگ موجودیت یابند: یا مبدل به ترک شوند یا نابود گردند.»(7) افراد دیگری نیز که در این جلسه حضور داشتند، به نوبه خود مطالبی ایراد کردند. از جمله «دکتر ناظم» دبیر کل «حزب اتحاد و ترقی» که از یهودیان دونمه بود گفت: «ما چرا این انقلاب را انجام دادیم؟ هدف ما چه بود؟ آیا بدین خاطر بود که ماموران سلطان عبدالحمید را از اریکه به زیر کشیم که خود به جای آنها بنشینیم؟ من نمی خواهم اینگونه فکر کنم... من زنده ماندن ترکها –و فقط ترکها- را در این سرزمین و حاکمیت مستقل آنها را آرزو می کنم. بگذار عناصر غیر ترک، از هر ملیت و دینی که هستند نابود شوند. این کشور را باید از عناصر غیر ترک پاک کرد.»(8) همو در جای دیگر می گوید: «برای یک لحظه تشکیل یک دولت ارمنی در ولایات شرقی را تصور کنید! چنین دولتی سنگ قبر طرحهای تورانی است.»(9)
این جلسه پس از بحثهای طولانی و دستیابی به اتفاق نظر در مورد قتل عام ارامنه، پایان یافت. «انور» نقشه خود را با برکنار ساختن استاندار مسلمان و میانه رو «وان» و منصوب کردن شوهرخواهر ریاکار و بی ثباتش، «جواد بیگ» آغاز کرد. همو بود که در 15 آوریل، هرچه ارمنی یافت به هلاکت رساند. او ابتدا در دهکده «ارکانتس» 500 مرد ارمنی را گرد آورد و تیرباران کرد. سپس در 80 دهکده دیگر همین جنایات را بازآفرید. در این میان، صدها زن ارمنی مورد تجاوز قرار گرفتند و هزاران مرد شکنجه شدند تا محل اختفای سلاحهایشان را بروز دهند. طبق آمار «خلیفه گری ارمنیان استانبول» از جمعیت 2 میلیون و 700 هزار نفری ساکن در امپراتوری عثمانی، تنها حدود 500 هزار نفر زنده ماندند.»(10) بازماندگان نیز با وضعی رقت بار از امپراتوری اخراج گشته، به بیابانها عراق و شام رانده شدند. در میان راه، نیروهای ترک رفتاری بس ناجوانمردانه با زنان و کودکان داشتند که تاریخ از ذکر آن شرم دارد. اگرچه در مورد تعداد قربانیان این قتل عام –که 3 ماه به طول انجامید- اتفاق نظر وجود ندارد اما همگان تصدیق می کنند که از حدود 5/2 میلیون ارمنی، حداقل هشتصد هزار تن در این قتل عام کشته شدند.

«طبق گزارشی که یک هیات منتخب دولت انگلیس در اکتبر 1916 به مجلس عوام آن کشور ارائه داد از دو میلیون ارمنی مقیم ترکیه، یک سوم آنان به قتل رسیدند، یک سوم به خاک روسیه فرار کردند و یک سوم دیگر در شهرهای بزرگ ترکیه مانند «قسطنطنیه» و «ازمیر» پراکنده شدند و با وضع فلاکت باری مواجه گشتند. روش معمول در قتل عام ارامنه، احضار کلیه مردان هر منطقه بود. آن گاه، آنها را دسته دسته با طناب به یکدیگر می بستند و به سوی مقصدی دور دست روانه می کردند. سپس در طول راه، راهزنان کرد یا دیگران سرشان را می بریدند... از آن پس به زنان و کودکان دستور می دادند که خود را برای عزیمت به «حلب» در کاروانهای بزرگ آماده کنند و سربازانی را به نام محافظ، همراه با ایشان روانه می کردند.»(11) جنایات همین سربازان در طول مسیر، سبب گشت که کارنامه سیاه انقلاب 1908 بسی ننگین تر جلوه کند.
بسیاری از پژوهشگران بر آنند که عامل اصلی این جنایت، یهودیان و دونمه ها بوده  اند. حضور و نفوذ یهودیان در «کمیته ترکهای جوان» آنقدر زیاد بود که «لوتر» سفیر انگلیس غالبا «کمیته مرکزی ترکهای جوان» را «کمیته یهودی حزب اتحاد و ترقی» می نامید. او همواره در مورد اتحاد و همبستگی یهودیان با ترکهای جوان و محافل فراماسونری و اینکه آنان مشوقان اصلی «حزب اتحاد و ترقی» بودند، سخن می گفت.(12) یک محقق و نویسنده فرانسوی «در کتابی با عنوان «le de Rnier bal dugroan Soir» با شواهد و دلایل بسیار اثبات می کند که یهودیان عثمانی و عوامل صهیونیسم جهانی در این اعمال وحشیانه با آلمان ها و پان ترکها همدستی داشتند و تعداد زیادی از کارگردانان این قتل عام، یهودی بوده اند.»(13)
روی هم رفته اسناد تاریخی فراوان بر این واقعیت صحه می گذارند که یهودیان عامل اصلی قتل عام ارامنه بوده اند. دستوری که به دفتر اطلاعات «حلب» صادر شده، به روشنی این حقیقت را نشان می دهد. این دستور بدین شرح است:
«به دفتر مخابرات حلب
به دستور «انجمن اتحاد و ترقی»، حکومت عثمانی تصمیم دارد که تمام ارمنیهای ساکن در ترکیه را نابود کند. کسانی که با این تصمیم مخالفت ورزند دوستان ترکیه به شمار نمی آیند هرچند که شیوه های انتخاب شده برای تحقق این هدف از پیش تعیین شده، ناراحت کننده باشد. باید صدای وجدان خاموش شود و احساس خاص انسانیت مهار گردد. عملیات نابودسازی این ملت مسیحی؛ بدون هیچ گون ملاحظه ای حتی در حق زنان و بیماران، قابل اجرا است.
طلعت پاشا: وزیر کشور»(14)
این دستور همچنین دربردارنده فرمان قتل عام ارامنه به محض رسیدنشان به «حلب» و «شام» است. می بینید که کارگزار اصلی این جنایت، «طلعت پاشا» است که «دکتر ناظم» نیز به عنوان طراح با وی همکاری داشته است. ناگفته نماند که «طلعت پاشا» در همان هنگام، رئیس لژ فراماسونری «گراند اوریان» بود. او خود درباره قتل عام گفته است:
«من در طول سه ماه توانستم مساله ارامنه را –که «عبدالحمید» در مدت سه سال نتوانسته بود آن را حل کند- یکسره سازم.»(15)
باری، قتل عام ارامنه توسط یهودیان و دونمه ها به بهانه محو ملیتهای غیر ترک همیشه به عنوان لکه ننگی بر دامن آنان باقی می ماند.
منبع: پژوهه صهیونیت، صفحه های 297 تا 301

پاورقی ها:
1- جندی، ص 289
2- باربر، نوئل: «فرمانروایان شاخ زرین»، عبدالرضا هوشنگ مهدوی، گفتار، تهران، 1364، ص 228
3- همان
۴- مجله آراکس، شماره 65، اردیبهشت ماه 73، ص4.
۵- مجله آراکس، شماره 63 و 64، فروردین ماه 73، ص4.
۶- مجله آراکس، شماره 54، اردیبهشت ماه 72، ص1.
۷- مجله آراکس، شماره 63 و 64، فروردین ماه 73، ص6.
۸- مجله آراکس، شماره 54، اردیبهشت ماه 72، ص2.
9- همان، صفحه 14
10- باربر، صص 228و 229
11- همان
12- مجله آراکس، شماره 54، اردیبهشت ماه 72، ص 14.
1۳- رائین، اسماعیل: «قتل عام ارمنیان»، مولف، تهران، 1351، ص 42
14- هابس، بییر: «الصهیونیه والشعوب الشهیده»، مفید عرنوق- ادوار عرنوق، دارانضال بیروت، 1990، ص44
15- باربر، ص229

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 1:52  توسط حامد  | 

اول همسایه بعد خانه!

ما فرزندان «الجار ثم الدار» فاطمه زهرا هستیم، نه فرزندان «چراغی که به خانه روا است به مسجد حرام است».
ضرب المثل که وحی منزل یا گفته معصوم نیست!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:28  توسط حامد  | 

نکاتی برای بازجوی حسین درخشان

نوشته شهاب اسفندیاری (وبلاگ نقد فرهنگ)

اشاره: این مطلب را برای سایت الف فرستادم. گفتند معذورند از انتشار آن. الف که چاپ نکند تکلیف ب و ج و د ... مشخص است. امیدوارم معدود کسانی که به اینجا سر می زنند و احیانا دستشان به جایی می رسد تلاش کنند پیام این مطلب به مخاطب/مخاطبین اصلی آن برسد. 

«هل جزاء الاحسان الا الاحسان» (الرحمن/آیه ۶٠)

 یکی از وبلاگ نویسان بنام ایرانی که پس از سالها اقامت در خارج از کشور اخیرا به ایران بازگشته بود حدود چهل روز است که در فضای مجازی و حقیقی ناپدید شده است.  صرف نظر از اخبار منابع غیر رسمی درباره بازداشت وی، همزمانی به روز نشدن وبلاگ این فرد با انتشار سخنان کوتاه و «افشاگرانه ای» منتسب به فردی به نام «حسین د.» در خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی این شائبه را به ذهن متبادر می کند که این «حسین د.» ممکن است همان وبلاگ نویس معروف بوده و طبعا این مدت را احتمالا در بازداشت به سر برده باشد. این نتیجه گیری اگرچه از نظر مستندات هنوز فرضی است اما فرضی دور از انتظار نیست. چه که شخص «حسین د.» پیش از بازگشت به ایران نه تنها احتمال بازداشت خود را پیش بینی کرده بود بلکه تاکید کرده بود که :«دوست‌ ندارم هر برخوردی که سیستم امنیتی یا قضایی ایران بخواهد با من بکند تبدیل به چماقی تازه در دست بیزنس‌من‌های شارلاتان حقوق بشر در آمریکا و اروپا شود، که تنها چیزی که برایشان مهم نیست حقوق آدم‌های دیگر است. در نتیجه، راضی نیستم که کوچکترین خبر یا اعلامیه یا فعالیتی به زبان انگلیسی و در صحنه‌ی بین‌المللی یا رسانه‌های فارسی‌زبان هلندی و آمریکایی و انگلیسی و غیره پخش و انجام شود. اگر چیزی برای خبر دادن بود رسانه‌های قانونی داخل ایران طبیعتا آن را بر اساس وظیفه‌شان منعکس خواهند کرد.»

نگارنده هیچ سابقه دوستی با «حسین د.» ندارد و مواضع پیشین حسین د. نیز هیچ سنخیتی با سوابق و مواضع اینجانب نداشته است. اما چندی قبل یکی از نوشته های اینجانب در سایت الف با عنوان «بیم پست مارکسیسم و دام نئولیبرالیسم» مورد توجه حسین د. قرار گرفت و او ضمن تمجید از این نوشته لینک آنرا در وبلاگ خود قرار داد. بعدها نیز برخی دیگر از نوشته های من که در سایت الف، روزنامه ایران و یا وبلاگ شخصی ام منتشر می شد  در وبلاگ او لینک شدند. این کار حسین د. برای من که با سوابق و مواضع پیشین او تا حدی آشنا بودم تعجب انگیز بود. در واقع این مسئله موجب شد مدتی مطالب وبلاگ او را با توجه بیشتر مطالعه کنم و بدین ترتیب متوجه شدم که او تحولات فکری تازه ای پیدا کرده است. نهایتا نیز یکبار در کنفرانسی دانشگاهی او را دیدم، اگرچه فرصت بحث و گفتگوی مفصل درباره دیدگاههای جدیدش پیش نیامد. امام صادق (ع) در تفسیر آیه ابتدای این نوشتار فرموده اند که این آیه شامل حتی کفار و مشرکین هم می شود. نیکی را باید با نیکی پاسخ داد و من اگر برای فعالیتهای اخیر حسین د. هم هیچ ارزشی قائل نباشم لطف او نسبت به برخی نوشته هایم ایجاب می کند که چند سطری برای کمک به روشن شدن وضعیت او بنویسم.

مشکل این است که مواضع اخیر او هم دوستان و هم دشمنان سابقش  را دچار حیرت و شگفتی کرده بود. بسیاری از همفکران سابقش، تحول او را با استفاده از عناوینی همچون «جاسوس جمهوری اسلامی» تحلیل می کردند. برخی دیگر مشکلات زندگی در خارج از کشور و میل به بازگشت به ایران را سرمنشا حرفهای او می دانستند. عده ای هم معتقد بودند که او دیوانه شده است! مسئله صرفا محدود به دگرگونی فکری حسین د. نبود. او عملا با ورود به حوزه نقد بی رحمانه برخی اصلاح طلبان و کارگزاران و خصوصا برملا کردن واقعیت های تلخی درباره شاخه خارج از کشور گروههای اصلاح طلب – که خود پیش از این بدانها متصل بود - چنان خشمی علیه خود برانگیخت که رفقای سابق وی علاوه بر تلاش  برای «محو او از صفحه اینترنت» کار را به شکایت رسمی علیه او در دادگاههای خارج از کشور کشاندند. یکی از جرائم سنگین او مشارکت در راه اندازی برخی نشریات طنز اینترنتی علیه جریانهای مشهور به اصلاح طلب و دموکراسی خواه بود که خوانندگان زیادی پیدا کرد. از طرف دیگر او مواضع جانبدارانه ای نیز درباره انقلاب اسلامی، شخصیت امام خمینی (ره) و حتی عملکرد رییس جمهور کنونی ابراز می کرد که موجب شگفتی مضاعف دوست و دشمن بود. تسلط او به زبان انگلیسی به او فرصت می داد تا این مواضع خود را در رسانه های انگلیسی زبان نیز منتشر کند. به عنوان مثال چندی قبل نقد تندی علیه فیلم «پرسپولیس» در سایت روزنامه گاردین منتشر کرد.  

البته علی رغم تحول مواضع فکری و سیاسی اش او در این سالها به هیچ عنوان همچون برخی توابین داخلی تظاهر به دینداری نمی کرد و اهل ریش و تسبیح و سجاده نشده بود. بلکه گاه رفتارهایی شبیه ملامتیه هم از خود بروز می داد. با این همه قابل تامل است که آخرین نوشته وبلاگ او که در این چهل روز دست نخورده باقی مانده است مطلبی درباره سفر به شهر ری به همراه خانواده اش و حضور در حرم حضرت عبدالعظیم است.

در داخل کشور مطبوعات و رسانه های اصولگرا به واسطه سفر جنجال برانگیزی که او چند سال قبل (یعنی در دوران همکاری و همفکری با گروههای اصلاح طلب) به اسرائیل داشته است به شدت به او بدبین بوده و در طی این سالها اغلب  - حتی هنگام نقل مواضع متفاوت اخیرش -  از او با عناوینی همچون «عضو اپوزیسیون»، «عنصر مشکوک» و حتی «جاسوس اسرائیل» یاد کرده اند.  

بازگشت حسین د. به ایران در ابتدا بی مسئله بود. اما حضور او در برخی محافل عمومی و خصوصا انتشار مطلبی از او در در سایت الف موجب بروز حساسیتهایی شد. خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی - که احتمالا به دلایل مشخصی از مدتی قبل با سایت الف مشکلاتی جدی داشته است – در این میانه فرصت را مغتنم شمرده و به این بهانه مطلب تندی علیه حسین د. و سایت الف روی خروجی خود قرار داد. به نظر می رسد بازداشت حسین د. به فاصله اندکی پس از انتشار این خبر صورت گرفته باشد.

انتشار غیر رسمی خبر بازداشت حسین د. موجی از شادی و سرور در دل برخی عناصر اپوزیسون خارج از کشور ایجاد کرد. خصوصا آنهایی که در سالهای اخیر از نوشته های حسین د. به شدت خشمگین بودند. یکی از این چهرهای مشهور ضد انقلاب با نیشخندی در صدای آمریکا عنوان کرد که حسین د. «در حال چشیدن طعم اعتماد به رییس‌جمهور ایران است». دفاع جانانه حسین د. از دکتر احمدی نژاد در یکی دو سال اخیر از یک سو و نقش کلیدی خبرگزاری رسمی دولت در گرا دادن جهت بازداشت حسین د. از سوی دیگر حکایت از نبوغ خارق العاده یاران رسانه ای رییس جمهور می کند. البته از تیم رسانه ای که فرصت استثنایی ساخته شدن فیلمی توسط الیور استون درباره رییس جمهور را به بهانه هایی مضحک به باد فنا می دهد چه انتظاری می توان داشت که حسین د. را جذب کند؟

جالب اینکه گروهها و جریانهای به اصطلاح طرفدار حقوق بشر در داخل و خارج و رسانه های خارجی که در پی بازداشت هر دانشجو یا روزنامه نگار گمنامی در ایران موجی از تبلیغات به راه می اندازند در این مورد علی رغم شهرت نسبی حسین د. مدتها سکوت معنی داری پیشه کرده اند. معمولا زمانی که  رسانه های خارجی درباره کسانی زیاد هیاهو می کنند می گوییم این شاهدی است که طرف از آنها است. آیا عکس این وضعیت نمی تواند برای بازجوی حسین د. نکته ای در بر داشته باشد؟

موضوع نوشته حاضر و تخصص نویسنده آن تشخیص این نیست که حسین د. جاسوس اسرائیل است یا جاسوس جمهوری اسلامی. در عالم احتمالات ریاضی هر فرضی ممکن است. اگرچه حسن د. به دلیل داشتن ویژگی هایی چون پرگویی و بی ملاحظه بودن بعید است شرایط اولیه استحدام به عنوان یک جاسوس حتی برای سازمان امنیت گینه بیسائو را داشته باشد، چه رسد به موساد! اما این مسایل موضوع این نوشته نیست. اینجا قصد دارم یک فرضیه دیگر را درباره حسین د. مطرح کنم. نگارنده به واسطه تجربه شخصی تحصیل در خارج از کشور حدس دیگری درباره ریشه های تئوریک تغییر مواضع حسین د. دارد و از آنجا که به نظر می رسد در چهل روز گذشته بازجوی محترم حسین د. هنوز به جمع بندی نهایی درباره او نرسیده باشد شاید این فرضیه نیز بتواند مورد ملاحظه قرار گرفته  و در روشن کردن تکلیف مفید واقع شود.

واقعیت این است که طی این چند سال «حسین د.» های زیادی دیده ام. افرادی که در ایران دیدگاههای به شدت اصلاح طلبانه و یا لیبرال مآب داشته اند اما با گذشت چند سال از تحصیل در خارج از کشور – خصوصا در حوزه هایی از علوم انسانی همچون فلسفه های قاره ای، مطالعات فرهنگی، مطالعات رسانه، نظریه انتقادی، مطالعات پست کلنیالیستی، و حتی نظریه های پساساختارگرای فمنیستی – نسبت به دیدگاههای قبلی خود دچار تردید جدی شده اند. حضور در فضاهای دانشگاهی علوم انسانی در اروپا و آمریکا برای برخی دانشجویانی ایرانی همراه با شوک های فکری فراوان است. معمولا دانشجوهای ایرانی به دلیل تاثیر از فضای فکری، فرهنگی و سیاسی داخل کشور با ذهنیت های پیش ساخته ای درباره شرق و غرب و سنت و مدنیته و تجدد و پیشرفت و سرمایه داری و دموکراسی و آزادی ... به کشورهای به اصطلاح «غربی» سفر می کنند. صرف نظر از اینکه پیش از سفر چه گرایش سیاسی داشته باشند، در آنجا متوجه این نکته می شوند که فضای بحثها و مرزها درباره این مفاهیم به شدت متفاوت با فضای داخلی است. با قاطعیت می توان گفت که امروزه آنقدر که در محیطهای روشنفکری «غرب» و دانشگاههای اروپایی دانشجو با نقد بی امان نظامها و مفاهیمی چون سرمایه داری و لیبرالیسم و دموکراسی و حقوق بشر مواجه می شود در فضاهای مشابه داخلی با این نقدهای افسون زدا از این مفاهیم آشنا نمی شود. این وضعیت البته ریشه های بسیاری دارد که جای بحث آن اینجا نیست. دانشجویان ایرانی معمولا با شنیدن یا خواندن سخنان ضد صهیونیستی و یا مواضع ضد آمریکایی و ضد سرمایه داری روشنفکران نامدار اروپایی و آمریکایی متعجب می شوند. حتی در سطح سیاستمداران اروپایی اینکه مثلا هریت هارمن قائم مقام حزب حاکم کارگر انگلستان فیدل کاسترو را «اسطوره ای انقلابی» بنامد و یا شهردار لندن به افتخار هوگو چاوز ضیافت  برگزار کند برای جوان ایرانی که نشریات باصطلاح روشنفکری و اصلاح طلب به او تلقین کرده اند که «کاسترو دیکتاتور است» و «چاوز پوپولیست است» و «زنده باد سرمایه داری» به سختی قابل درک و فهم است. این حیرت از مواجهه با اندیشه ها و مواضع پیش بینی نشده آنهم در «قلب» اروپا و یا آمریکا یکی از دلایلی مهمی است که برخی دانشجویان و جوانان ایرانی را به بازنگری در پاره ای تصورات قالبی و مفاهیم پیش ساخته گفتمان حاکم بر فضای روشنفکری داخل کشور وا می دارد. البته همه این افراد لزوما اصولگرا یا طرفدار احمدی نژاد نمی شوند. همین که به این نتیجه می رسند که اولا جایی به نام «غرب» وجود خارجی ندارد و ثانیا آن جاهایی که ما به آنها «غرب» می گوییم بهشت موعود نیستند و ثالثا جمهوری اسلامی هم جهنم اسفل السافلین نیست خودش پیشرفت بزرگی است!

مقصود از بیان این مقدمات این بود که بگویم می توان فرض کرد که امثال حسین د. نه در ماجرایی مشکوک بلکه طی فرآیندی طبیعی به دریافتهای تازه ای رسیده باشند.  اتفاقا ارجاعات حسین د. به آثار چهره های صاحب نام در نظریه های انتقادی معاصر این احتمال را تقویت می کند که او در اثر چنین مطالعاتی و در پی تجربه شخصی حضور در برخی محافل دانشگاهی و روشنفکری اینگونه تغییر موضع داده است. امیدوارم بازجوی حسین د. هم در میان انواع گزینه هایی که برای تحلیل این «پدیده» دارد به این فرضیه هم فکر کند. سفر حسین د. به اسرائیل به هیچ نحو قابل توجیه نیست. بسیاری از حرفهای و اقدامات او در گذشته نیز قابل دفاع نیست. اما پرسش اینجا است که اگر حسین د. واقعا به نادرستی برخی حرفها و اقدامات سابق خود پی برده باشد، برای اثبات این موضوع چه باید بکند که تاکنون نکرده است؟ حسین د. را قطعا نمی توان با جلال آل احمد مقایسه کرد اما گزاف نیست اگر بگوییم از حیث جستجوگری و بی پروایی (خصوصا نهراسیدن از ملامت روشنفکران)  حسین د. قدم در مسیر جلال گذاشته است. همه می دانیم که جلال نیز به اسرائیل سفر کرد و درباره این سفر کتابی نوشت که در زمان خود ملامت بسیاری از علاقه مندان آثار خود را برانگیخت. امروزه اما در جمهوری اسلامی کسی جلال را بخاطر سفر به اسرائیل و یا نوشته های ادوار متقدم حیاتش ملامت نمی کند.

توصیه فراموش شده شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی (ره) را به یاد می آورم که به یاران خود توصیه می فرمورد «جاذبه حداکثر، دافعه در حد ضرورت». به این می اندیشم که اگر فرضیه من صحت داشته باشد و حسین د. حقیقتا به درک و فهم تازه ای رسیده باشد چه کسانی می بایست به استقبال او بروند؟ اصلا کدام باب به روی او گشوده است؟ و به این می اندیشم که سایر حسین د. هایی که می شناسم از سرنوشت این حسین د. به چه نتیجه ای خواهند رسید؟ شاید بازجوی محترم حسین د. نگارنده را به ساده لوحی متهم کند. امیدوارم ایشان آنقدر هوشمند باشند که این موارد را هم در نظر بگیرند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:29  توسط حامد  |