- 1- متولد تهران ام و در این شهر بزرگ شده ام. نزدیک شش سال در شهر یزد زندگی کرده ام. دانشجوی دانشگاه آزاد یزد هم بوده ام. همسر و یکی از برادرانم که مثل خودم متولد و بزرگ شده تهران هستند، در دانشگاه آزاد میبد که حدوداً 40 کیلومتر از یزد فاصله دارد تحصیل کرده اند. اینها را گفتم تا معلوم شود نسبت به مشکلی که می خواهم از آن بنویسم اشراف کامل دارم و کاملاً از ابعاد آن باخبرم.
2- معضلات و فجایع بسیار بزرگی در جامعه ایران وجود دارد که که به رغم غول آسا بودن آنها، اصلاً به چشم نمی آیند. البته منظور من از "چشم"، چشم مسئولان، صاحبنظران، اصحاب رسانه ها، نویسندگان، ائمه جمعه، اهل منبر، سیاستمداران و افرادی از این قبیل است. و الا عموم مردم با این مشکلات دست به گریبانند و با آنها آشنایی دارند. دعواها و مچ گیریهای پوچ سیاسی و حاکم شدن نفسانیات برآنها، آنقدر وقت نخبه گان را گرفته است که بیچاره ها دیگر وقتی برای پرداختن به این مشکلات ندارند.
البته این مشکلات آنقدر در رسانه هایی که باید از آنها صحبت می شده است مورد غفلت قرار گرفته اند و آنقدر کسانی که باید برای حل آنها دل می سوزاندند به آنها بی توجهی کرده اند که مردم هم به مرور زمان به آنها خو کرده اند و ضربات مهلکی که از ناحیه آنها به جامعه وارد می شود را نادیده گرفته اند.
یکی از این مشکلات که می خواهم به صورت مختصر به آن بپردازم، مسئله گذراندن دوره دانشجویی در مناطق غیر بومی است که مخصوصاً با احداث شعبات دانشگاه آزاد در شهرستانها و مخصوصاً شهرستانهای کوچک وضع حادی پیدا کرده است.
3- تا زمانیکه دانشجوی دانشگاه آزاد بودم به صورت روزمره مشکلات آن را از نزدیک می دیدم. گهگاهی با بچه های بسیج دانشجویی، از عوارض گسترش دانشگاه آزاد در شهرهای کوچک درد دل می کردیم و می گفتیم که باید کاری کرد. اما مثل خیلی از موارد دیگر، هیچ کاری نکردیم و به ابراز تأسف از وضع موجود اکتفا کردیم و هنوز هم هیچ کاری نمی کنیم.
حالا دو سه سال است که از آن فضا دور شده ام. فراموشکاریم و بی خیال. با یک مشکل که رو در رو نباشیم انگار دیگر وجود ندارد. در این دو سه سال دیگر مثل سابق اعصابم از بی تدبیری و غفلت مسئولان در روند گسترش دانشگاه آزاد خرد نمی شود. به جز یکی دو بار که بد نیست یک موردش را برایتان تعریف کنم:
در پادگانی که دوره خدمت سربازی ام را می گذراندم یکی از سربازها در دانشگاه آزاد فیروزکوه قبول شده بود و از من به خاطر اینکه زمانی در دانشگاه آزاد درس خوانده ام نظر می خواست که به این دانشگاه برود یا نه. کسانی که سربازی رفته اند می دانند چه جوی بر پادگانها حاکم است و از اینکه جملاتی مثل جملات زیر بین بچه ها به راحتی رد و بدل شود هیچ تعجبی نخواهند کرد. او گفت: «زیاد حال و حوصله درس خواندن ندارم، اما چیزی که مرا به رفتن به این دانشگاه ترغیب می کند دیدن بچه محلهایمان است که در شعبه فیروزکوه قبول شده اند. لامصبها بیشترشان بعد از چند ماه دانشجویی، هیکلهایشان رو می آید و وزن می گیرند. بس که سکس می کنند.» شاید گفته این سرباز، با واقعیت تطابق کامل نداشته باشد و قدری غلوآمیز به نظر برسد. اما نکته این جاست که به هرحال چنین تصوری در مورد تحصیل در دانشگاه آزاد در بین تعداد زیادی از جوانان ما شایع است. دیگر اینکه بعد از 27 سال سن که از خدا گرفته ام به این نتیجه رسیده ام که ضرب المثل «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها» در بیشتر موارد درست است و این مورد که سابقه تحصیل خودم در دانشگاه آزاد نیز آن را تأیید می کند از آن مواردی است که وجود حتی «چیزک» آن هم فاجعه است. البته از حق نباید گذشت که شعبه دانشگاه آزاد یزد که دانشجوی آن بودم از لحاظ اخلاقی نسبت به بسیاری از شعبات دیگر این دانشگاه، مثل شعبه «میبد»، «رودهن»، «فیروزکوه» و... وضعیت بهتری داشت.
4- جمعه گذشته، برادر کوچکم مرا به گوش دادن یک ترانه رپ فارسی که آن را در کامپیوترش ذخیره کرده بود دعوت کرد. گفت که لازم است آن را گوش بدهی. ترانه در مورد دانشگاه آزاد میبد(معروف به پاریس کوچولو!) بود!!
ترانه سرشار بود از مضامین رکیک، مستهجن و تأسف بار. به عنوان مثال در فرازهایی از این ترانه به نام چند نفر از دانشجویان دختر این دانشگاه و مهارتها و ویژگیهای جنسی هر کدام اشاره می شد. با این حال این ترانه وضعیت فرهنگی و اخلاقی این شعبه را به صورت عریان نشان می داد.
با خودم گفتم یعنی سی دی این ترانه به دست مسئولان دانشگاه رسیده است یا می رسد؟ آیا جناب جاسبی این ترانه را خواهد شنید؟ آیا آقای هاشمی رفسنجانی وقت دارند که این ترانه را گوش دهند؟ آیا اصلاً لازم است که چنین ترانه ای باشد تا چشم و گوش حضرات باز شود؟ مگر چیزی که عیان است، حاجتی به بیان دارد؟ آیا اصلاً چشم و گوش حضرات باز خواهد شد؟ آیا برایشان اهمیت دارد که سوء تدبیرشان در خلوت امن شهرهای کوچک کشور، چه لانه های فسادی را به وجود آورده است؟ آیا شبها خواب به چشمشان می آید؟ آیا جوابی برای خدا دارند؟ جواب عفتها و پاکیهایی را که در این لانه ها دود شدند و به هوا رفتند چه خواهند داد؟ جواب زندگیهایی که از هم پاشیده شد؟ (در آن چند سالی که برادرم در دانشگاه میبد تحصیل کرد چند مورد خودکشی منجر به مرگ در میان دانشجویان دختر این دانشگاه رخ داد که همگی منشأ اخلاقی داشتند)، جواب مغزهایی که در این خلوتها با دود حشیش پوک شد؟ جواب حریم هایی که با عرق خوری و نجاست خواری دریده شد؟
5- گوش دادن ترانه، داغ دلم را تازه کرد. انگیزه ای شد تا از یک مشکل بزرگ و راه حل ساده آن بنویسم. راه حل من، به ذهن هر بهره مندی از هوش طبیعی و معمولی می رسد. مطمئن هستم که به ذهن مسئولان دانشگاه آزاد و مسئولان کشور هم رسیده است. اما نمی دانم که چرا برای عملی کردن آن اقدامی نکرده اند. آیا غافل اند و مشکل را دست کم گرفته اند؟ یا مغرض اند که اینهمه سال دست روی دست گذاشته اند؟
قبل از گفتن راه حل، قدری خود مشکل را توصیف می کنم. مشکل، «تحصیل دانشجویان در مناطق غیربومی» است. عوارض این مشکل:
الف)دوری از نظارت خانواده و والدین در اوج سنین جوانی و در وضعیت تجرد آن هم به صورت گروهی و نه فردی که زمینه را برای آلوده شدن دانشجو به مفاسد اخلاقی فراهم می کند.
ب)تغییر شدید در هویت فرهنگی و اخلاقی شهرهای کوچک سنتی و مذهبی در اثر زندگی دانشجویان غیر بومی شهرهای بزرگ در این شهرها. شهرهایی با محیط اخلاقی سالم که سالها بدون ناهنجاریهای اخلاقی به حیات خود ادامه داده اند و ناگهان با بحرانهای اخلاقی دست به گریبان شده اند.
ج)پایین آمدن بازده تحصیلی و سطح درسی دانشجو به دلیل احساس غربت و دوری از خانواده.
د)تحمیل هزینه سنگین اجاره مسکن یا اقامت دانشجو در خوابگاه دانشجویی به خانواده ها. همچنین هزینه رفت و آمد دانشجو بین شهر محل تولد و شهری که در آن تحصیل می کند.
ه)مهاجرت از شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ و از شهرهای بزرگ به تهران. به عنوان مثال تقریباً هیچ کدام از دانشجویان شهرستانی که در تهران تحصیل می کنند، پس از فراغت از تحصیل حاضر نیستند که به شهرهای خود برگردند و حتی اگر شرایط اشتغال در محل ولادت خودشان فراهم باشد، ادامه زندگی در تهران را ترجیح می دهند.
6- و اما راه حل: بومی شدن پذیرش دانشجو. بدین معنا که دانشجوی تهرانی در تهران تحصیل کند، دانشجوی نجف آبادی، در نجف آباد، دانشجوی شیرازی در شیراز و دانشجوی میبدی در میبد. (به طور حتم، تحصیل در رشته های خاص و نادری که امکان تحصیل در آنها تنها در شهر تهران یا یکی دو شهر بزرگ دیگر وجود دارد استثنائاً می تواند پذیرفته باشد.)
چه لزومی داشته است که در شهر کوچکی چون نجف آباد اصفهان، واحد دانشگاهی با ظرفیت 30 هزار دانشجو احداث شود، اما شهر بزرگی چون تهران به اندازه جوانان خودش، ظرفیت دانشگاهی نداشته باشد؟ آیا نمی شد مثلاً به جای سرمایه گذاری برای تحصیل 30 هزار دانشجو در نجف آباد، چنین سرمایه ای متناسب با جمعیت این شهرستان، مثلاً یک واحد 2 هزار نفری، هزینه می شد و سرمایه ای که برای 28 هزار نفر باقیمانده صرف شده است برای افزایش ظرفیت در تهران هزینه می شد تا دانشجوی تهرانی مجبور نشود برای تحصیل به نجف آباد برود؟ همچنین است دانشگاه آزاد میبد با ظرفیت 8 هزار دانشجو که این جمعیت بسیار بیشتر از نیاز شهرستان کوچکی چون میبد است. این وضعیتی است که تقریباً در تمام شعبه های شهرستانی دانشگاه آزاد با آن مواجهیم.
تنها توجیهی که در این سالها در مورد پذیرش غیربومی دانشجو شنیده ام و همچون چماق بر سر منتقدان کوبیده می شود، رونق اقتصادی شهرهای کوچک است. انگار دیدگاه ما با دیدگاه سرمایه داران صهیونیست ساکن نیویورک و لندن هیچ تفاوتی ندارد که رونق اقتصادی و بالارفتن درآمد را به هرقیمتی ارزشمند می دانیم.
البته بارزترین نمود این رونق هم چندبرابر شدن اجاره بهای مسکن در شهرهای دانشجوپذیر و بالارفتن ارزش مسکن در آنهاست که تاحدی برای صاحبان مسکن در این شهرها درآمد ایجاد کرده است. اما آیا هیچ اقتصاددانی چندبرابر شدن اجاره خانه را رونق اقتصادی می داند؟ آیا کسی به حال بومیانی که از خودشان خانه و زمینی ندارند فکری کرده است؟ همانهایی که تا قبل از احداث دانشگاه آزاد در شهرشان با هزینه ای بسیار اندک می توانستند خانه اجاره کنند و یا صاحبخانه باشند.
7- و آخر اینکه قصد من از نوشتن این یادداشت به هیچ وجه زیرسئوال بردن پاکی و نجابت خیل عظیم دانشجویان دانشگاه آزاد نیست. وجود مفاسدی که در این یادداشت به آنها اشاره کرده ام به قدری فاجعه است که مقدار کم آنها هم زیاد است و بیشتر دانشجویان دانشگاه آزاد هم از وجود آنها دردمندند.